حالا كه حقوق خوانده ام و درگير كارهاي حقوقي شده ام چه در كسوت وكالت چه به عنوان نماينده حقوقي آموزش و پرورش و چندي پي گير مسائل حقوقي دانش آموزان بوده ام. پي مي برم كه روان شناسي مساله اصلي جامعه ماست. فراتر از آن روان كاوي.
امروز درگير پرونده ي دانش آموزي بودم كه با شي تيزيي دو ضربه كاري هم مدرسه اي اش را مجروح كرده بود به طوري كه دو و نيم سانت از پشت سوراخ كرده و نزديك شش دانش آموز را بريده و دنده اش ساييده شده بود. خودش مي گفت با ورقه ي آهني زدم ولي شاهدها چيز ديگري گواهي كرده و گفته بودند كه ضربه چاقو بوده. حالا اين كه دانش آموز سال دوم دبيرستان با معدل 18 در رشته رياضي و فيزيك با آن ظاهر آرام و چثه تقريبن متوسط چطور مي توانست و چرا بايد دركلاس درس براي هم مدرسه ايش چاقو بكشد و دو ضربه كشنده واردکند كه از روي بخت و اقبال مجروح زنده بود جاي سوال اساسي از مسوولان نظام آموزشي دارد كه همه چيزرا مي پندارند در مدارس الهي كرده اند و من به قول دكتر سيد محمد قاري- استادم در دانشگاه بهشتي- وارد مقولات نمي شوم كه همين آب باريكه را نيز مسدود نكنند تا بتوانم فعلن بخوانم و بخوانم تا روزي بنويسم.فرد مجروح زنده مانده و پدر ضارب دنبال رضايت است كه آينده فرزندش تباه نشود كه سابقه كيفري برايش درست كنند.نظر حقوقي مرا خواستند. من سعي مي كنم در مسائل غيرتخصصم نطر ندهم ولي يك دفعه از دهانم پريد كه اين پسر را ببريد پيش روان شناس و روان كاو و مشاور.كسي كه اين طور ضربه اي مي زند حتمن مساله ي حل نشده توي ذهنش دارد.
حالا مي توانم به پرسش بالا توضيح دهم كه روان شناسي از محل كارم در آمد. از دفتر حقوقي ام و پشت يك ميز با حضور يك دانش اموز 16 ساله و پدر بساز بفروشش كه خانه مي ساخت و مي فروخت.
گل سرخ با من سخن گفت
از این که نمی داند کیست
گفتم از خود توانی پرسید
گفت:« گل را توان پرسش از خود نیست»
تو به من دل بستی
من به تو دل بستم
این چقد خوبه که
تو کنارم هستی
آره عزیزم همه چی آرومه. اما تو باور نکن!
انسان شرقی اندوهش را
در رود می شوید
دریای اندوه
جنگل اندوه
کوه و دشت اندوهی که در برابر چشم ها گسترده است
.....
بارها اشک ریخته ام
اما
تنها دو بار گریه کرده ام
وقتی چشم به این دنیا باز کردم
وقتی چشم از تو بستم
سلام
حسن جان! رفیق عزیزم! اول از همه بگویم هنوز ما این جا دوستت داریم. هنوز خاطرت برای ما عزیز است. نشان به آن نشان که بعد از هفت سال برایت نامه می نویسم.
حسن جان وقت ندارم چیز زیادی برایت بنویسم. دارند می آیند این جا را به هم بریزند. فقط خلاصه بگویم همه ی چیزهایی که روزی زشت بود برای همه ی اهالی این شهر زیبا شد.
خداحافظ.
دوستدار همیشگی ات محمد
( نگاهی به رمان «خوشه های خشم» نوشته جان اشتاین بک با ترجمه شاهرخ مسکوب، عبدالرحیم احمدی)
بحران اقتصادی دهه سی میلادی که بیش تر کشورهای غربی و آمریکا را گریبان گیر کرده بود در پدید آمدن دولت رفاه نقش اساسی داشت. دولت های رفاه که دخالت اقتصادی دولت را در توزیع عادلانه امکانات اجتماعی از یک سو و تامین نیازمندی های اولیه شهروندان را از سوی دیگر وظیفه خود می دانستند. نظریه بازار آزاد اقتصادی آدام اسمیت نمی توان گفت به طور کامل شکست خورده ولی آن چه مسلم بود دیگر جواب گوی شرایط اجتماعی غرب در آن دهه نبود.
رمان خوشه های خشم با زمینه اجتماعی دهه ی سی و چهل میلادی نوشته می شود. کشاورزان اجاره داری که با ورود تراکتور، بانک و شرکت های سرمایه داری به یک باره زمین های زارعی خود را از دست داده و مجبور به مهاجرت می گردند. مهاجرت به سوی سرزمین موعود که تنها وصف نیکی های آن را شنیده اند. سرزمینی سرسبز و حاصل خیز. این کشاورزان می دانند که آن جا نیز باید به عنوان کارگر در مزرعه مشغول شوند ولی امید دارند که حداقل با کارگری و مزدوری برای دیگران بتوانند شکم خود را سیر کنند، اگرچه نیز واقف اند که آرزوی داشتن مسکن مناسب و امکانات بیش تر رویایی بیش نیست ولی آیا گریزی از ترک خانه و کاشانه هست. سفری اودیسه وار آغاز می کنند از شرق به سوی غرب. در میانه راه متلاشی شدن دودمان و خانواده آغاز می گردد. خبرهای بد و نا خوش مانند پیامی کوتاه از سراب بودن غرب و کار در آن جا به آن ها می رسد ولی کسی که مذبوحانه آخرین امیدش برای نجات رساندن خود به جایی باشد، خود را به ندیدن و نشنیدن خواهد زد و چاره ای هم جز این ندارد.
خوشه های خشم، رمان وصف زیبا و هنرمندانه ی گرسنگی و نابودی و آوارگی انسان های مستاصل است. رمانی که با توصیف فوق العاده از طبیعت بی جان آغاز می گردد و آن گاه به رفتار آدمیان در مقابل جبر اجتماع و اقتصاد سرمایه داری می پردازد. رمان در دو قسمت موازی روایت می شود. فصل ها یک در میان به توصیف کلی خانواده های مهاجران و نمایش بیچارگی خانواده جاد می باشد. نویسنده چنان ریز بینانه توصیف می نماید که خواننده را به هم ذات پنداری شگفتی وا می دارد. گویی که با تمام احساس درد و درماندگی و گرسنگی شان از آن خود می باشد و خواننده نیز خود جزئی از شخصیت هاست ولی نه یک شخصیت خاص بلکه همه ی آن هاست. درد های همه ی شخصیت ها متعلق به اوست. خانواده اوست که در به در شده است، خود اوست که در بدترین شرایط در سیل و طوفان باید وضع حمل کند، خود اوست که نمی تواند خشم خود را از زور و اجحاف فرو بخورد باید بزند بکشد فرار کند و خلاصه این که گویی همه ی رنج ها متعلق به اوست و این ویژگی داستان های اجتماعی ست که خواننده به یک درک کلی و بسیط از زمینه داستان نایل می شود.
خوشه های خشم نمایش گر تلخی جامعه ی در حال تحول است. جامعه ای که درآن عده ای اندک هم ابزار کار مدرن و هم زمین و سرمایه را در اختیار دارند. نویسندگان آمریکا جامعه شناسان خوب کشور خود هستند. رگتایم نوشته دکتروف نیز این دست نوشته هاست که شهرهای در حال مدرنیزاسیون را نمایش می دهد. تناقض ها و نابسامانی های که از یک تحول اجتاعی و اقتصادی به وجود می آید همیشه خوشایند نیست و همیشه به کام همه ی افراد جامعه نیست. ساده لوحی ست که هر تحول و پیش رفتی در جامعه را به نفع همگان دانست ای بسا که اکثریتی درحال نابودن شدن در زیرچرخ های این تمدن و پیش رفت جدید باشند و ای بسا خود نیز از نابودی خود آگاه نباشند و آن را استقبال کرده باشند. خوشه های خشم این نابودی را به نمایش می گذارد. نابودی که خیلی سریع تر از آن چیزی که در بیرون است اتفاق می افتد. شخصیت های رگتایم در مقابل این جبر سرمایه داری و اقتصادی مبارزه می کنند و در نهایت پیروز هستند ولی در این رمان شخصیت ها کاری از پیش نمی توانند ببرند نابود می گردند تا نشان دهند که انسان های مفرد هیچ کاری از پیش نمی توانند برد. کسانی که تنها دغدغه شان سیر کردن شکمشان باشد نابود خواهند شد. به معنای دیگر راه وارونه طی می کنند.
در انتهای رمان کم کم قطره های انسانی می خواهند جمع گردند اتحادیه و صنف تشکیل دهند و از این طریق مبارزه کنند.
رمان خوشه های خشم برای داستان نویسان چگونگی وصف و فاصله گذاری در نوشتن را به خوبی نشان می دهد که پیش نهاد می کنم علاقه مندان به نویسندگی این رمان را مطالعه کنند.
محمد غلامی دی ماه 1391
تابوت با سرعت بی امان
از جاده ی هستی گذشت
2.
هر شب قطاری از زیر پوستم
روی ریل فقراتم می گذرد
تکان تکان
می بردم زیر پای تخت
تو از جنوب می آمدی
من از غرب
قطار تو با سرعت بی امان گذشت
گفتند این قطار
ایستگاه ندارد
لعنت به شهرم که مترو ندارد
تا تو را
روزی
اول صبح
وقت رفتن سرکار در مترو ببینم
این نوشته نقدی بر یک داستان خیلی کوتاه که بنا به درخواست نویسنده داستان را در این جا نگنچانیده ام و صرفا نقد را که بیش تر در مورد نویسندگی ست به خوانده شدن ارائه می کنم.
نقدی نه اساسا بر یک داستان بلکه پرسش هایی از نوشتن
داستان شما را خواندم. در راستاي همان داستان هاي قبلي است. با مضموني مشترك و پرداختي مشابه. قبل از اين كه به نقد بپردازم سوال هايي از شما دارم. سوال هايي كه بايد يك نويسنده حرفه اي به آن ها جواب بدهد. سوال اصلي: چرا مي نويسي؟ چه درد و مرضي داري كه قلم را در دست مي گيري و شروع به نوشتن مي كني. چرا مثل ساير زن ها نمي خواهي توي آشپزخانه بنشيني با وسايل آن در خانه خودت را سرگرم كني يا تمام دغدغه ات خريد فلان چيز براي خانه يا دخترت يا شوهرت باشد؟ يا جلوي آينه بايستي كه چنان مدل به صورتم مي ايد و با چنان رژ چقدر صورتم متفاوت مي شود ويا بروي سركار تمام وقت تا درآمد خانواده ات را ببري بالا، بروي مسافرت خانه بهتر ماشين مدل بالاتر و از اين دست مسايل كه نگذارد از اصلن به فكر نوشتن بيافتي.
لابد يك دردي داري كه مي خواهي بنويسي. يك چيزي است كه تورا به نوشتن وا مي دارد. آن درد جان كاه چيست؟ نكند به دنبال شهرتي؟ اگر اين طور باشد بايد بگويم راه را اشتباه مي روي. پيش نهاد مي كنم بروي سراغ موضوعات ديگر. مثلن همين سينما و اگر دست رسي نداري تئاتر. اين روزها هم كه از بازي گر زن فقط قيافه و ناز و عشوه مي خواهند كه دل از بينده ببرد.
در ادبيات شهرت آخر كار است. وقتي است كه نويسنده اي بسا خود ديگر اين دنيا نيست و فقط اسمي از او مانده است و لاغير و آن موقعه هم به درد تو نمي خورد. مي خواهم بعد از من دنيا نباشد.
حالا اگر جواب دادي چرا مي نويسي مي توانم سوال دوم را مطرح كنم تا به خو دت جواب بدهي. از چه مي نويسي؟ چه چيزي ارزش نوشتن دارد؟ شايد اين سوال با سوال اول مشابه باشد.يا جوابشان مرتبط باشد. اما بايد متذكر شوم كه خيلي ها شوق نوشتن دارند بدون اين كه بدانند براي چه مي خواهند بنويسند . شوق نوشتن در ناخودآگاه آدم است؛ اما نوشتن از بخش آگاه ذهن تراوش مي كند. شوق نوشتن آدم را به نوشتن خاطرات، قطعات ادبي يا چيزهايي شبيه شعر مي كشاند. اما درد نوشتن آغاز نويسندگي ست. وقتي مي گويم درد. اين صرفا يك لفظ است تو مي تواني اسمش را بگذاري مرض نوشتن، حرص نوشتن و الي اخر. اما درد نوشتن شاينده تر است.
سوال دوم مقدمه اي ست براي نوشتن. چه چيزي را بايد نوشت؟ آيا هر اتفاقي ارزش نوشتن دارد. اين نوشتن چه كمكي به خواننده مي كند. اصلن نوشتن مگر بايد به خواننده كمك كند؟ اين مربوط به سوال سوم است. آيا هر فكري و يا ايده اي ارزش آن را دارد كه بپروانيم و وقت بگذاريم. آيا از گذشته نوشتن ارزش خواندن دارد. شايد جواب سوال را با گفتن « ارزش خواندن» لو دادم. ارزش خواندن. اين را داشته باش كه اساس كار نويسنده همين است.
سوال سوم بعد از جواب دادن به سوال دوم مطرح مي شود. چيزي داري كه ارزش نوشتن دارد. بايد خودم را ازاين وسوسه از اين درك از اين احساس كه اين موضوع يا ايده در ذهنم به وجود آورده خالي كنم. بايد اين كشف را با خوانندگان در ميان بگذارم. بايد اين موضوع را حين نوشتن كشف كنم و تا پايان. خب ! درست! حالا چگونه بنويسم. از چه واژه هايي استفاده كنم. از چه تركيبي استفاده كنم. با چه نثري پيش ببرم و در نهايت اين كه به سمت كدام زبان بروم. فرق بين داستان نويس با يك روزنامه نگار، گزارشگر، مقاله نويس و غيره در اين جا مشخص مي شود. نويسنده در اين جا به عنوان يك فرد خاص با ابزار كار مشخص مي گردد. نويسندگي شكل حرفه به خود مي گيرد. حرفه اي كه آجين با هنر است. نويسنده اين جا به سوي خلق پيش مي رود. چون خلق مي كند آفريننده است. چون مي آفريند با ابزار افرينش و توليد را داشته باشد. ابزار آفرينش چيست؟ بنا با آجر و سيمان خانه اش را مي سازد. مجسمه ساز با سنگ و گچ. نويسنده ابزارش كلام است و مصالح اش واژه. واژ ها كنار هم قرار مي گيرند داستان نويسنده شكل مي گيرد. اين كه اين واژه ها چگونه كنار هم قرار بگيرند، بحث اين جاست. چه هنگام كنارهم قرار گرفتن اين واژ ه ها باعث زيبايي متن مي شود؟ به نظرت آيا هر ساختماني كه معمار بنا مي كند زيباست. شايد مناسب باشد اما زيبا هم هست؟ آيا هر فردي كه ابزار معماري و بنايي در دست داشت معمار است و توانايي آفرينش گري دارد؟ به نظر من هرگز. نويسندگي حرفه اي سهل الممتنع است. اما سخت ترين هنرهاست. سخت است چون مصالح اش با روح و ذهن آدمي به وجود مي آيد. سخت است چون در كنار مصالح بسي تجربه ذهني مي طلبد. نويسندگي تجربه مي خواهد. دو گونه تجربه: تجربه زيستي. تجربه ي ذهني. تجربه ذهني را گريزي نيست جز با گذر عمر و سعي در درك اين با توجه به هستي. با توجه به روابط انسان با يك ديگر در ابعاد گوناگون. زن وشوهري. اجتماعي. حقوقي تاريخي سياسي فرهنگي و حتا علمي و غيره. امادر كنار آن تجربه ذهني است كه نقش اساسي دارد. تجربه ي ذهني صرفا با مطالعه به دست مي آيد. مطالعه رمان هاي گوناگون. آشنايي با تجربه هاي گوناگون نويسندگان گوناگون. مطالعه موضوعات مرتبط با ايده اي كه انتخاب كرده اي بنويسي. يك ايده تو اين است كه به فرض در خصوص روابط دو قبيله يا طايفه در يك شهر بنويسي. بايد گذشته تاريخي اين قبيله ها را بررسي كني .بخواني. كسب اطلاعات از اين و آن كني. رسوم و آداب و به عبارت كلي تر فرهنگشان را بشناسي . آن گاه با يك نگاه جامع شروع كني از شخصيت هايت بنويسي و داستان را پيش ببري. همين داستان مورد بحث كه اشاره به امامزاده و گرفتن حاجت كرده اي. مي داني اين امامزاده ها چه تاريخي در پيشينه ي خود دارند؟ مي داني اصل حاجت گرفتن از يك امام زاده خود چه موضوع پيچيده روان شناسي و فرهنگي همراه خود دارد. از آجان نوشته اي. آجان ها مربوط به كدام دوره ي تاريخي ايران است. وظايف آجان چيست؟ آجان ها مراقبين انتظامي بوده اند.در دوره ي ابتداي رضا خاني تا تشكيل شهرباني و بعد ژاندارمري. آن چه كه مربوط به قصه تو بوده احتمالن اداره اطلاعات يا ساواك مي باشد.
در اين نوشته نمي خواهم عناصر داستاني را بازگو كنم. بلكه بيش تر هدفم در فلسفه ي نوشتن و سوال هاي كلي در مورد خود نويسندگي است.
تو يكي زن هستي و از طرف ديگر مادري. پس دو تجربه مختلف داري. زن بودن و مادر بودن. چقدر از اين تجربه و احساس ها و ادراك هايت استفاده كرده اي؟ نويسنده احساس هايش را قدر مي داند و به سادگي از اين احساس ها نمي گذرد. نويسنده هر حسي را با حس ديگر پيوند مي دهد و سرگذشت اين حس ها را به داستان مي كشد. يك يوسفي را كه اين سختي به دست آمده با يك ازدواج و با اين سرعت قرباني نمي كند. نويسنده تا مي تواند احساس ها را بزرگ جلوه مي دهد طوري وانمود مي كند كه به جز اين احساس زندگي هيچ است. صرفا اين احساس است كه ارزش بيان دارد. احساس هاي ديگر هم همين خاصيت را دارند منتهي زماني كه وارد روايت مي شوند.از روايت گفتم. روايت اساس چگونه نوشتن است. نويسنده با الفباي روايت آشناست. چون قصه اش را در چارچوب روايت مي ريزد و مي نويسد. رواي، مخاطب، پيرنگ روايت، زمان روايت و فاصله روايت. اين ها مسائلي است كه نويسنده در داستانش حتمن به آن پاسخ مي دهد. اگر پاسخ ندهد داستان نقص دارد. مانند ماشيني است كه يكي از اجزا مهمش نباشد. دراين صورت قادر به حركت نخواهد بود.
و سوال چهارم و سوال آخر: نويسنده براي چه كساني مي نويسد و به عبارت ديگر نويسنده در چه زماني مي نويسد؟ آيا نويسنده فرزند زمان خود است؟ اين جا ست كه نويسنده بايد هدفش از نوشتن مشخص باشد. عنصر اساسي نوشتن داستان، لذت است و شكي در اين نيست. اما اين لذت چگونه حاصل مي شود و اين لذت را چه كساني بايد ببرند بايد حتمن نويسنده پاسخي داشته باشد. پيش نهادم مطالعه عميق كتاب« ادبيات چيست» ژان پل سارتر است . سارتر مي گويد هدف از نوشتن آزادي است. هديه آزادي به خواننده و رهايي خود نويسنده يعني حركت به سوي آزادي. اين آزادي چيست؟ داستان شما چه بهره اي از آزادي دارد؟ اول بايد آزادي را شناخت. آزادي به عبارت ساده تر همان اختيار و گزينش انسان است. اين كه آزاد است تااختيار كند، انتخاب كند. دنياي داستان هيچ محدوده اي ندارد. نويسنده در خلق هرآن چه كه در ذهن مي پرواند، آزاد است. نويسنده وقتي مي نويسد آزاد است. به زواياي تاريك ذهن آدمي رسوخ مي كند. شخصيت هاي دل خواه خود را خلق مي كند جان مي دهد. در داستان شما نويسنده كه خودت باشي به آزادي خودت اعتقاد چنداني نداري. مسايل را چقدر بازگو كرده اي. چقدر از مادر يوسف نوشته اي؟ چقدر حرف ديگران در مورد عباس را به چالش كشيده اي. چرا عباس آدم بدي است . همين كه عباس يوسف را لو مي دهد بد مي شود؟ عباس هم حتمن آرماني دارد. اگرچه پول گرفتن عباس براي اين كار مضحك به نظر مي رسد. حتا اين پول گرفتن هم دليل هاي خاص خودش را دارد. عباس هم دچار آزمندي خو د هست. عباس هم اين پول را براي هدف خود چه مشروع چه غير مشروع نياز دارد. اين جاست كه نويسنده آزاد است تا از عباس ودليل هايش از يوسف و و آرمان هايش از مادر يوسف ودليل هايش براي ازدواج بنويسد. نويسنده چون آزاد است خواننده را هم به اين ازادي دعوت مي كند. نويسنده به خواننده آگاهي مي بخشد و آگاهي با خود آزادي به همراه دارد. نويسنده در گير قيدي نيست. آن چه نويسنده را مقيد مي كند كلام است. نويسنده از كلام بايد راهي برگشايد براي پرداختن. براي تصوير كشيدن، براي خلق كردن. براي گفتگو از واقعيت هستي. از زشتي هايش، از زيبايي هايش.باید پذیرفت که انسان در این جهان وانهاده است. یعنی انسان را هیچ تقدیری در کارنیست. انسان سراسر گزینش و انتخاب است. انسان به تمام معنا در حال شدن و ساختن است. انسان به این دلیل، ابتدا دچار ترس می شود. در بهت فرو می رود. آن گاه به انتخاب دست می زند. آن گاه به سوی آزادی قدم بر می دارد. این دیدگاه هایی که در مورد آدمی می نویسم دیدگاه ژان پل سارتر است و اساس فلسفه وجود گرایی «اگزیستانسیالیسم». سارتر با این دیدگاه رمان تهوع و سایر نمایش نامه هایش را می نویسد. فلسفه تو چیست؟ اری اری. شاید می خواهی بگویی من فیلسوف نیستم. قبول. ولی با کدام نحله از فلسفه آشنایی داری؟. اما حتمن جهان بینی خاص خودت را داری. به نظرت انسان دچار جبر است یا مخیر؟ انسان مخلوق است یا خود خالق؟ آیا در این جهان حقیقتی قطعی وجود دارد یا همه چیز نسبی است؟ آیا انسان را گریزی از عوامل در برگیرنده اش چون تاریخ، اقلیم ، جامعه و غیره ممکن است؟ رابطه های انسان با یک دیگر با چه مبنایی شکل می گیرد؟ جامعه ایران امروزی چه خصوصیاتی دارد؟ چه گونه رایطه ها را تصویر می کنی؟ باز شاید بگویی من جامعه شناس نیستم ولی باید گفت که نیازی نیست تو جامعه شناس اکادمیک باشی ولی باید جامعه و شکل و رنگ روابط را خوب شناخته و تحلیل کرده باشی. روابط در محدوده ی کوچک را که مورد مطالعه علم روانشناسی نیز است همین طور. مثلن رابطه ی زن و شوهری، مادر و فرزندی، معلم و شاگردی، کارگر و کارفرمایی. اگر رمان رگتایم دکتروف از اثار شاخص ادبیات جهانی به شمار می رود به این دلیل است که این رمان جامعه آمریکای در حال مدرن شدن را به خوبی در رابطه با شخصیت های انسانی به تصویر می کشد. رمان طبل حلبی گونترگراس فاجعه جنگ و مفلوکی آدم های آن دوره را با روان شناسی و لحن طنز آمیز با کمال خونسردی روایت می کند. رمان صد سال تنهایی مارکز فرزند زمان خود است. رئالیسم جادویی به خیال انسان امروزی نزدیک است. رمان پوست انداختن کارلوس فوئنتس تمام دغدغه های روابط زناشویی را باز گو می کند. هدایت در رمان بوف کور ناخوداگاه خود را با هیجانی تمام به روی کاغذ می آورد و از هدایت دیگر هیچ. بوف کور نقطه پایان هدایت است. گلشیری شروع دیگر است. شروع زبان داستانی است. اما نوسنده ایرانی هنوز درگیر شعر است. هنوز درگیر خیر و شر مطلق است. در داستان تو شخصیت ها هنوز سیاه و سفید مطلق اند. هنوز در سطح حرکت می کنی. باید به عمق این شخصیت ها رفت. باید اقلیمی را که مادر و عباس در ان رشد کرده اند توصیف کرد. باید تاثیر پیرامون را هم در داستان مشخص کرد و باید در نهایت داستان نوشت.
محمد غلامی- آذر 91
رمان پوست انداختن اثر کارلوس فوئنتس نویسنده مکزیکی از آن دست رمان هایی است که گذر زمان و تغییر و تحول در شخصیت ها را به خوبی نمایش می دهد. عنوان رمان نیز متناسب با این تجربه ی شخصیت هاست.
چهار نفر که در یک سفر، گذشته شان بازخوانی می شود و در پایان درهم تنیدگی مبهمی بین شخصیت ها به وجود می آید که تا حدی خواننده را سردر گم می کند. بخش پایانی کتاب که به محاکمه فرانتس مربوط می شود چندان مشخص و تا حدود زیادی بافرایند و پیش روی رمان هم خوان و مناسب نیست.
داستان نقاط تاریک انسان ها و حتی زیست بومشان را روایت می کند اما روشن نمی کند بلکه خبر از تاریکگاه های انسانی می دهد که خواننده را وادار می کند که خود تصویر کند اگرچه خواننده در خیلی از قسمت ها خود نیز ناتوان و درمانده از تصور می باشد اما این درماندگی مانع از ندانستن نمی شود. حداقل خواننده در می یابد که چنیین خلوت گاه ها و نقاط تاریکی در هستی آدمی است.
زبان داستان دارای پیچش های فلسفی و شاعرانه است که خواننده را در برابر عظمت قلم این نویسنده به ستایش و بهت وا می دارد.« هر عشقی روزی جنبه نفرت خود را نمایان خواهد کرد».
اگر منظر ژان پل سارتر در کتاب ادبیات چیست که رسالت نویسنده را آزادی می داند،بپذیریم، آزادی که برای خود و خواننده ارمغان می آورد، این رمان به تمام معنا در جستجو و رهایش شخصیت و خواننده را در فرایند خوانش به سوی آزادی است. آزادی که با بیان تمام آن چه که ناگفتنی ست آن چه که انسان از رابطه با زن با مرد می خواهد. آن چه که رابطه جنسی به انسان می دهد و آن چه که رابطه ی جنسی از انسان می گیرد.آن چه که انسان در فرایند گذر عمر از دست می دهد و آن چه را که به دست می آورد.
پوست انداختن رمانی است که تا حدودی سخت تن به خوانده شدن می دهد. مرز بین زمان ها و شخصیت ها چندان مشخص نیست و این ابهام در متن داستانی هیچ گونه توجیهی ندارد و آن چه این درهم رفتگی ها و گاهی تداخل ها را تبیین و روشن می کند تاویل و افزودن تجربه خواننده به متن است. فوئنتس به تعمد این در هم ریختگی ها را روایت می کند. او به دنبال واقعیت نیست. اساسا تردید او این است گه آیا شخصیت و شاکله ی آدمی دارای واقعیت واحد است؟ انسان ها در یک دیگر استحاله می شوند. عشق جوانی شان را در چهره های دیگر جسنجو می کنند. از منظر مکتب روان کاوی فروید خواستشان به مادر را به زن هایشان منتقل می کنند. آیا وقتی مردی زنی را دوست دارد و می خواهد تصاحب کند صرفا به این دلیل است که که ان زن فی نفسه واجد خصوصیاتی است که مورد خواست مرد قرار می گیرد؟این سوال در مورد عشق زن به مرد هم مطرح می شود. پدیدارشناسی هوسرل موجود را فی نفسه دارای نمود ومی داند.فلان زن زیبافی نفسه واجد زیبایی ست. اما در رگه های پنهان این رمان موضوع مورد تشکیک قرار می گیرد. تبدیل شخصیت ها به شخصیت های مقابل و گاهی ایجاد این همانی بین فرانتس و خاویر، ایزابل و الیزابت همان شکی ست که ایجاد می شود. اما وجود راوی دانای کل در رمان همان فرا منی ست که فروید آن را از اجزا تشکیل دهنده شاکله ی شخصیت انسانی می داند.
شاید یک خوانشی که توان از این رمان داشت این است که چهارشخصیت داستان بازتاب وجه های گوناگون راوی ست که در هستی و زمان متکثر می شوند و در پی بازیابی خود هستند.
در رمان های ایرانی نیز این گونه شخصیت سازی و پردازی به نحو هنرمندانه و مطلوبی مشاهده می شود. رمان شازده احتجاب هوشنگ گلشیری، تبدیل، استحاله و افتراق فخری و فخرالنسا، رمان بوف کور صادق هدایت. بین زن اثیری و لکاته. بین پیرمرد خنزر و پنزری و قصاب.
اما ان چه این نوع شخصیت پردازی ها در رمان های ایرانیبا خارجی به خصوص رمان مورد بحث جدا می کند این نکته است که در رمان ایرانی این افتراق بین وجه اثیری و وجه زمینی یک شخصیت و یا به عبارت دیگر نفس فرشته گونی و نفس دویو گونگی یک شخصیت است.
محمد غلامی - آذز 1391
تنها جوابی به آنان که سر شوریده و ویرانگری دارند ولی نمی دانند باید چه کنند و از کجای این هستی به تخریب و سپس به افرینش آن بپردازنند، می توان داد، این است که وارد جهان رمان شوند.
«محمد آفتاب در دیدار با جمعی از نخبگان شوریده سر در خیابان اکباتان»
1.
تمام دختران شهر
از حفظ مي خوانند
سرود سبز مردي را
كه زير لب با خود زمزمه مي كرد و
مي رفت تا براي كوچه ها
نور
از ان سوي كوه با خود آرد
2.
چراغ خانه تان روشن !
دلم تاريك تاريك است
كمي ان سوتر از من
اميد كوچك سوسوي نوري را
گرفتم در نظر
باشد كه روزي
مهرباني دست بر فانوس
زند انگشت بر كاشانه تاريك من
3.
تمام حرف هايم شد خلاصه
در دو واژه
يا آري
يا نه
تو تنها رفتي
بي هيچ اري يا نه
4.
پدر مي گفت
يك شب ستاره در ستاره
بر زمين خواهد باريد
و تو (يعني من )
با دوستانت
(يعني پروانه و الهام و شايد نازنين)
از زمين پولك هاي ستاره خواهيد برچيدو بر موهاي افشان خود خواهيد اويخت
پدر بر سر كشيد دستي و رفت
تا آسمان هاي دور تا دور
پدر افسانه مي گفت
خود ستاره بود و افسوس
بي ... بي خبر رفت تا روزي كه ستاره باز باران با ستاره...
اگر آشغالت را در سطل بياندازي
به تو مي خندند.
گفت: اي ورق شكنج ديده چون دفتر گل ورق دريده
اي شيفته، چند بي قراري؟ وي سوخته، چند خامكاري؟
چشم كه رسيد در جمالت؟ نفرين كه داد گوشمالت؟
خون كه گرفت گردنت را؟ خار كه خليد دامنت را؟
از كار شدي، چه كارت افتاد؟ در ديده كدام خارت افتاد؟
شوريده بود، نه چون تو بدبخت سختيش رسد نه اين چنين سخت
مانده نشدي ز غم كشيدن؟ وز طعنه دشمنان شنيدن؟
دلسير نگشتي از ملامت؟ زنده نشدي بدين قيامت؟
بس كن هوسي كه پيش بردي كاب من و سنگ خويش بردي
برنامه پاييز انجمن ميلاد همدان
ادبیات ایران ( شعر مشروطه تا دهه هشتاد )
|
زمان ( چهارشنبه ها )
|
سخنران |
موضوع سخنرانی |
ردیف |
|
29/6/1391 |
فریاد ناصری |
بررسی شعر دوره مشروطه |
1 |
|
12/7/1391 |
علیرضا نوری |
نیما و نماد گرایی |
2 |
|
26/7/1391 |
کاظم سبزی |
جهان شعر شاملو |
3 |
|
10/8/1391 |
جواد نوری |
شعر طنز ایران |
4 |
|
24/8/1391 |
دکتر مهرپویا |
بررسی جهان شعری فروغ فرخ زاد |
5 |
مکان : چهارراه تختی – بلوار شهید مفتح – مجتمع فرهنگی و هنری ابن سینا
سالن کنفرانس – انجمن ادبی میلاد ، ساعت : 16 تا 18
( ورود برای تمام علاقمندان ادبیات آزاد است )
براي خانوم مولود بشيريه .
مي خواهم امشب اسبي بسازم
با اسب خوبم هرشب بتازم
يك اسب وحشي بي نعل و افسار
از كاغذ و چوب در اين شب تار
هي هاي و هي هي اي اسب خوبم
بايد بتازيم يك باره باهم
شب خلوت است و انديشه ازاد
انديشه ي ما آزاد چون باد
انديشه ي من تو اسب من باش
اتاق كوچك تو هم وطن باش
از كوه هاي پر برف بگذر
از رودهاي پر آب بپر
پرواز كن تا آن سوي دريا
از جنگل سبز تا مرز رويا
در زير پايت گسترده كشور
از روستاها آهسته بگذر
شادي هنوزم در كوچه ها هست
در باغ هايش مهر و صفا است
در خلوت شب خوابيده است شهر
آرام باش و آهسته بگذر
اي اسب امشب من پادشاهم
بايد برويم هرجا كه خواهم
اما اطاقم يك چار ديوار
باسقف كوتاه محدوده اي دار
صد مانع است و در هر طرف مرز
ديوار سنگي بي روزن و درز
كي مي شود رفت به هركجا خواست
شايد همين جا محدوده ي ماست
اما تو اي اسب از چوب خشكي
پابسته هستي در آب و خشكي
انديشه ي من تو اسب من باش
دنياي بيرون تو هم وطن باش
شب خلوت است و انديشه ازاد
انديشه ي ما آزاد آزاد
انديشه ديگر حدي ندارد
هر جا كه خواهد پا مي گذارد
ايمان به خدا و رسالت پيامبران كه خدايي هست و حساب و جوابي،چتريست كه در تلاطم روحي،محافظت مي كند از روان ادمي.
دين تعيين كننده تكليف ادمي با هستي است و ان چيز ديگري كه برايم دارد بديهي مي شود ،حوزه دين است كه در درون ادمي ست واز منظر بيروني در حيطه حوزه خصوصي انسان ها.حالا شما بگوييد در جامعه مدني.
دين وسيله اجتماعي نيست.وسيله تعالي است.دين موضوع سياست نيست. انسان مي تواند سياستش عين ديانتش باشد و ديانتش عين سياستش اما سياستش نمي تواند به وسيله دين باشد چرا كه دگر دينش مي شود سياسي و وسيله. ان جاست كه در حوزه عمومي دين مي شود نقاب براي ضعف ها و كاستي ها . براي عوام فريبي. براي دكان باز كردن.
سوال: ايا يك جامعه مي تواند ديني و مومن باشد ولي دين ، وسيله سياسي اش نباشد؟
فرضيه: مي تواند .به شرطها و شروطها.
تاريخ اديان و از طرف ديگر جامعه ما متاسفانه خلاف فرضيه من را ثابت مي كند.به طوري كه دين در طول تاريخ (البته به غير از قرون اوليه ظهور اسلام) مانع تعالي بشر در حوزه عمومي گرديده.چه كاتوليسم با آن دستگاه عريض وطويل كليساييش و چه استفاده از اسلام با آن ظلم هاي دوران بني اميه و عباسي اش كه بيشترين ظلمش استحاله و اي بسا نابودي فرهنگ هاي متمدن وپيشرو خاورميانه و ايران زمين مي باشد.
پس چرا دين هم مفيد است وهم سايقه تاريخي درخشاني برخلاف ادعايش ندارد.
ان چه كه تاريخ نشان مي دهد هرگاه سياست از دين استفاده مي كند محتوا و ماهيت اصلي خودش را از دست مي دهد. دين ماهيتي ضد قدرت دارد. اگر ديني در ابتداي ظهورش كاركردي اجتماعي دارد بيشتر ضد قدرت حاكم است.با ظلم وناعدالتي مبارزه مي كند.
اگرچه دير ولي به هر حال مي رسد
نشان به ان نشان كه در مثال ما
دو كوه ،دو محال به محال مي رسد