نه !می خواهم بمیرم.برای ان که خودم می خواهم.می خواهم برای خودم بمیرم .
برداشت جوان ۲۰ساله از ازادی بابرداشت مرد ۶۰ساله نمی تواند یکی باشد.برداشت دانشجو ی دکترا از رسوم با فرد عامی روستا نشین نیز مسلمن متفاوت خواهد بود.اگرچه من شخصن به قدر متیقن (حداقلی) از مفاهیم اکنون متعقدم.مثلن از مفهوم ازادی در دو وجه منفی ومثبت.اما گستره وحدود این مفهوم در زمان و مکان ها ی مختلف متفاوت است.
قانون اساسی که سند رابطه افراد وحکومت است باید از صراحت وشفافیت لازم برخوردار باشد.اما این نیز در گذشت زمان دچار تاویل پذیری خواهد شد.البته در بدیهیات ومنطق ها ی ریاضی تاویل پذیری معنا ندارد.مثلن در تعداد اعضای شورای نگهبان ان انجا که می گوید ۱۲نفر.این یک عدد است .منظور من تاویل پذیری مفاهیم مندرج در ان است.مانند "ازادی" "جمهوری" " عدالت" اجتهاد" و این قبیل مندرجات. جزم اندیشی در مفاهیم مصادف با نابودی ان تمدن وجریان برخاسته است.اصولن قانون اساسی هر کشوری سندی ست که به اسانی نباید تغییر یابد.از طرف دیگر بینش جمعی جامعه به تدریج دچار تحول می شود.به نظر من تضاد این دو را تاویل مفاهیم قانون اساسی می تواند متعادل کند.البته واضح است که منظور تفسیر قانون اساسی در معنای حقوقی که به عهده شورای نگهبان می باشد نیست.
در مقدمه قانون اساسی به راهپیمایی ۲۲بهمن نیز تلویحا اشاره شده است. راهپیمایی۲۲ بهمن نشانه ونماد پیروزی مردم ایران است علیه استبداد ودیکتاتوری و درخواست ازادی واستقلال از هرگونه سلطه واستیلا.
امسال با توجه به وقایع پیش امده پس ازانتخابات ریاست جمهوری وشکل گیری جنبشی معترض به وضعیت موجود جامعه ـالبته این جنبش بیشتر شکل اجتماعی دارد تا سیاسی ـ که به جنبش سبز معروف شده پیدا وپنهان شعار های ازادی خواهی و استقلال داده اند که به نوعی تبلوردر خواسته انان است.مجمع روحانیون مبارز" سید محمد خاتمی" میرحسین موسوی" کروبی" ودیگر افراد وحزب های مرتبط با این جریان با بیانیه ومصاحبه از مردم خواسته اند که در راهپیمایی ۲۲بهمن شرکت نمایند.انچه واضح است قرائت این جنبش متفاوت از قرائت جریان حاکم سیاسی از مفاهیم مندرج در قانون اساسی است.پس می توان نتیجه گرفت راهپیمایی ۲۲بهمن نیز با تاویل بی ارتباط نمانده است.
پی نوشت:تاویل با تفسیر متفاوت است.در تاویل مخاطب با ازادی ذهن به خوانش می پردازد اما در تفسیر مخاطب سعی در رسیدن به مقصود نویسنده یا پدیداورنده مفهوم است.
پوپر شدیدا مخالف اصالت مذهب تاریخ است وبه هگل و هگلیان وسپس به مارکسیت ها سخت می تازد وظهور فاشیست در نیمه اول قرن بیست را زاییده این جریان اندیشه می داند.وی قطعیت واسقرا در علم را رد می کند وعلم را تنها از طریق ابطال پذیری نظریه ها می داند .به عبارتی دیگر نظریه ای که قابلیت ابطال نداشته باشد علمی نبوده ومحکوم به رد وجزمی است.
در اندیشه سیاسی پوپر مهندسی اجتماعی تدریجی را مطح می کندو انقلاب را ـچیزی که چپ گرا ها بدان اعتقاد دارندـ ردمی کند.مهندسی اجتماعی تدریجی شاید همان اصلاح باشد.
پوپر در تبیین رد مهندسی جهشی اجتماعی نقض غرض موجود دران را مطرح می نماید.در اصلاح یکباره جامعه عده ای به خاطر منافع یا دلبستگی ها مسلمن با ان به مخالفت برمی خیزند.حکومت برای پیش برد برنامه های خود اقدام به سرکوب مخالفین می نمایدواین در تناقض با اهدافی ست که بااین برنامه ها به دنبال رفاه جامعه است.
هدفمند کردن یارانه ها نیز به نوعی مهندسی اجتماعی است که با این شیوه اجرا به نظر اجرای جهشی وانقلابی داردکه علاوه برمخالفین خود بستر های ان باید اجرا شود.مسلمن بدون بستر سازی دولت ومردم در منافع خود در تقابل قرار خواهند گرفت.پرداخت یارانه ها در ایران قدمت نزدیک به نیم قرن را دارد.مردم زندگی اقتصادی خود را بر مبنای ان طرح ریزی کرده اند وپیش می برند.در ایران هنوز تامین اجتماعی همه گیر نشده است.صنعت مولد نیست و نظام عرضه وتقاضا(بازار )نامتعادل است ونابسامانی های دیگر که عدم بستر سازی برای این طرح می باشد.
بنابراین با توجه به نظریه پوپر تلقی این طرح به مهندسی اجتماعی جهشی با عواقب وخیم به نظراستدلال بی اساسی نمی باشد.
خوب .این از نوع خودش جالب است.می خواهیم این جمله را تاویل کنیم.مداح یعنی چه؟ایا کسی ست که مدح امامان معصوم علیهم السلام را می گوید؟اگر این است پس چرا به صورت کلی وفقط کلمه مداح اورده می شودو مضاف الیه ان حذف می شود؟یا مداح کسی است که مدح می کند؟حالا هر کسی باشد.حکومت را صاحب مجلس را اقا را خانم را و..؟
این تاویل باور بفرمایید مغرضانه نیست.چرا که طبق قوائدهرمنوتیک تاویل همیشه متاثر از زمانه خوداست.چرا که این روزها مداحی این وان زیاد شده .همان چاپلوسی .
اما ثعجب من یشتر از صفت برجسته بود.برجسته یعنی چه؟ایا مداحی ست که با صفات برجسته مدح می کند؟دوره خاصی را گذرانده؟صدای برجسته ای دارد ؟مردم را خوب می گریاند؟می ترساند؟کرامت دارد؟چهره نورانی دارد؟در مراسم ها فضای عرفانی عجیبی ایجاد می کندوو
خوب هنوز تاویل هرمنوتیکی این ترکیب را نتوانسته رمز گشایی کند برای من.
گریه نکن
درست می شود
سگها و گرگها
1
هوا سرد است و برف آهسته بارد
ز ابري ساكت و خاکستري رنگ
زمين را بارش مثقال ، مثقال
فرستد پوشش فرسنگ ، فرسنگ
سرود كلبه ي بي روزن شب
سرود برف و باران است امشب
ولي از زوزه هاي باد پيداست
كه شب مهمان توفان است امشب
دوان بر پرده هاي برفها ، باد
روان بر بالهاي باد ، باران
درون كلبه ي بي روزن شب
شب توفاني سرد زمستان
آواز سگها
زمين سرد است و برف آلوده و تر
هواتاريك و توفان خشمناك است
كشد - مانند گرگان - باد ، زوزه
ولي ما نيكبختان را چه باك است ؟
كنار مطبخ ارباب ، آنجا
بر آن خاك اره هاي نرم خفتن
چه لذت بخش و مطبوع است ، و آنگاه
عزيزم گفتم و جانم شنفتن
وز آن ته مانده هاي سفره خوردن
و گر آن هم نباشد استخواني
چه عمر راحتي دنياي خوبي
چه ارباب عزيز و مهرباني
ولي شلاق ! اين ديگر بلايي ست
بلي ، اما تحمل كرد بايد
درست است اينكه الحق دردناك است
ولي ارباب آخر رحمش آيد
گذارد چون فروكش كرد خشمش
كه سر بر كفش و بر پايش گذاريم
شمارد زخمهامان را و ما اين
محبت را غنيمت مي شماريم
2
خروشد باد و بارد همچنان برف
ز سقف كلبه ي بي روزن شب
شب توفاني سرد زمستان
زمستان سياه مرگ مركب
آواز گرگها
زمين سرد است و برف آلوده و تر
هوا تاريك و توفان خشمگين است
كشد - مانند سگها - باد ، زوزه
زمين و آسمان با ما به كين است
شب و كولاك رعب انگيز و وحشي
شب و صحراي وحشتناك و سرما
بلاي نيستي ، سرماي پر سوز
حكومت مي كند بر دشت و بر ما
نه ما را گوشه ي گرم كنامي
شكاف كوهساري سر پناهي
نه حتي جنگلي كوچك ، كه بتوان
در آن آسود بي تشويش گاهي
دو دشمن در كمين ماست ، دايم
دو دشمن مي دهد ما را شكنجه
برون : سرما درون : اين آتش جوع
كه بر اركان ما افكنده پنجه
دو ... اينك ... سومين دشمن ... كه ناگاه
برون جست از كمين و حمله ور گشت
سلاح آتشين ... بي رحم ... بي رحم
نه پاي رفتن و ني جاي برگشت
بنوش اي برف ! گلگون شو ، برافروز
كه اين خون ، خون ما بي خانمانهاست
كه اين خون ، خون گرگان گرسنه ست
كه اين خون ، خون فرزندان صحراست
درين سرما ، گرسنه ، زخم خورده ،
دويم آسيمه سر بر برف چون باد
وليكن عزت آزادگي را
نگهبانيم ، آزاديم ، آزاد
"مهدی اخوان ثالث"
از زخم من عمیق تر بود
نه زبان بیان داشت
نه تخفیف راست قامتی
که راز دردهای پیچیده در تن اش را عیان کند
درخت ایستاده بود در غروبی که من
خون از دهانم فواره می زدومی افتادم
اما خون سرخی در رگ های او جریان داشت
من فریاد می زدم
وباد فریادم را
با خود می برد
وباد اما
در درخت می پیچید
چون زن هندویی
که در ستون های معبدی می اویزدو
می لغزد
من اما می دانستم منم
ایا درخت می دانست درخت است؟
درتن من ریشه چندین هزار نسل
تنیده بود
اما درخت یک ریشه داشت
که گاهی تک ریشه اش در عمق دور زمین
در تن اجداد دور من دویده بود
من حامل روح های سرگردان رها در باد بودم
اما درخت در روح حلقوی درخت ایستاده بود
خون ودرخت وزخم ومن
در من روح دیگری
این بار
درخت حلول کرده است
بهمن۸۸
پی نوشت:ترکیبروح حلقوی درخت برگرفته از شعر یک ی از دوستان به نا ایوب عبدل میباشد
من عاشق بودم
دور میدان امام دنبال مریمی بودم
که حتا لحظه ای به یاد من نبود
می چرخیدم
چه رسیدنی !
چه مدارایی !
زمین گرد بود وبود
وشهرهمدان در نقطه ای از این زمین بود
مریم مرا نخواست
ومن فهمیدم
زمین از ابتدا جاذبه نداشت
چرخیدم
چرخیدم
چرخیدم چرخیدم
ان دوران کتاب هایی چاپ می شد
در معجزه عشق
من اما معشوقی نداشتم که کتابم را در دست بگیرد
بخواند
دست بدست کند
دفتر شعرم را مریمی سر به نیست کرد
ومن ان موقعه ها دیگر نبودم
ایا نشد وقت ان
که گرمای شادی را
در لیوان هایتان یک باره سرکشید
من در پس این زمستان
بهارشادابی را می بینم
که پرچم پیراهنمان
در دشت های سبز
می رقصد وسرخوش می گذرد.
تهران- اذر ۸۸
از این جاده که بگذری
موهایت سپید می شود.
دیشب داشتم توی اتوبوس دلم را دریا می کردم که با همه مهربان باشم.ماشین از گردنه ها می پیچد ومن دریایی تر می شدم که لحظه ای به خود امدم دیدم من خود در دریا غرق شده ام.مسافرت ما را مهربان می کند .به خصوص نیمه شب دست بلند می کنی وسوار ماشینی می شوی که همه خوابند.ارام در صندلی خالی می خزی.اتوبوس می رود وتو در میان این نیمه بیداران چنان خود را غریبه می یابی که تلاش می کنی مهربانی کنی تا با همه اشنا شوی.
نگه می دارد .پیاده می شوی .اتوبوس رفته است ومن نیز از انجا رفته .
که شفیع کدکنی گفت:
از همدان تا جنون را ه تو خون بود.
وعین القضات سرش را برداشت ورفت.حالا چه در خیابان نوفل لو شاتو باشی سرت تکیده به دیوار بلند سفارت روسیه یا به سنگ کعبه یا همین حوالی ما خرابه های هکمتانه را می گویم.چندان فرقی نمی کند.تنهای جایی برای گریستن که های هایت راتنها خود توانی شنید.
اری افتاب مرده بود در جایی که من ایستاده بودم.
ومن یکی
در زندان مسعودسعدم فریاد زدم :
نه!
وسرما
دیواربلند استخوان روسیه ام را لرزاند
های های های
فریاد زدم
ویکی چشم داشته ام را
به شاهرخ دادم
ـ بکش تصویر کن
این منم که پدرام دیواتگی ام را
در دشت های برف پوش
پنهان نموده ام
های های های
میرزا کوچک خان !
مرد جنگل!
از تو چنین به زاری
به دور است
که در کوچه ای به خاری افتاده باشی
برخیز!
سرت را به زیر بغل بزن برو
میرزا !
های های های
از حافظ که گذشتم
هیچ کس نبود
هیچ کس نبود
افتاب در شرق مرده بود!
تهران ۷/۹/۸۸-ساعت ۱۲ظهر
لما سبقتنی؟
گفت:چنین نبود!چنین نبود!من نیز تنها بودم.
مادر برگشته بودواشک امانش را بریده.چادرش اقتاده بود روی شانه هایش ومانند زمانی که شانه هایش می لرزید لب هایش لرزه داشت وخیره شده بود به نقطه ناپیدایی که ما نمی توانستیم ببینیم.زینب زیر بازویش را گرفت واورد داخل اتاق.
دفترش را ورق زدم.نوشته بود:
لما سبقتنی!
پدر گفت:می اید.هم امشب.من نیز می دانستم می اید.مادر دست بلند کرده ومی گفت:می شنود باید بشنود کسی که ان بالاست می تواند مگر نشنود.به خاطر نامزدت.مریم.بیا.ببین امده.خانواده اش را ترک گفته .فقط به خاطر تو محمدم!محمدم!
نوشته بود:
سروش گفته باید گذشت از هر ان چه نگذشتنی ست.چون ابراهیم چون موسی وچون غزالی ویا مولوی.
من اما نتوانسته ام از این دختر بگذرم.
می دانستم گذشته بود.دیگر چیزی بعدها از او نگفت وننوشته.ورق زده ام تمامی دفترش.هیچ نامی از مریم نیست .گذشته بود.
بدهید
ان بالاها هوا سرد است
مادر گفت: محمدم محمدم
ودیگر چیزی نتوانست بگوید.اشک هایش را در تاریکی شب حیاط می توانستم ببینم.پالتو را پوشیدم و شال ابی رنگ بلندم دور گردنم پیچیدیم و رفتم و رفتم رفتم
به تو فکر می کنم و
به تو نزدیک تر می شوم
که سایه نداشت با زنی که سایه بود!
امد دوباره پاییز
از شور وشوق لبریز
کیف وکتاب ودفتر
شد زنگ مهر برخیز
من کیف پارسالم
را شسته ام امرداد
همراه خوب من هست
از مهر تا به خرداد
خودکارهای نیمه
صدبرگ های کاهی
از خیر کفش تازه
باید گذشت گاهی
تعطیلی مکرر
امسال سال خوبی ست
از شنبه تا به جمعه
تکرار نمره ی بیست
که هردو برمن مسکین حرام است
نه درمسجد گذارندم که رند است
نه در میخانه که این خمار خام است
روزی که افتاب در چاه افتاد
و درخت را به جرم سبزینگی تبر زدند
ومن تنها در دانشگاه
در حماقت خاطره ای گم شده
از امدن پاییز
این بار خوشحال نگشتم
بعداز ۴سال
فردا جمعه ۶/۶/۸۸ساعت ۹ صبح روبروی دانشگاه بوعلی
من برسر پیمانم عزیز شما چطور؟