تبليغاتX
موضوع انشاء : دیکته
ادبی
گذشت مردی

که سایه نداشت با زنی که سایه بود!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 9:16  توسط محمد آفتاب  | 

برای معلم کلاس اولم  خانم مولود بشیریه

امد دوباره پاییز

از شور وشوق لبریز

کیف وکتاب ودفتر

شد زنگ مهر برخیز

من کیف پارسالم

را شسته ام امرداد

همراه خوب من هست

از مهر تا به خرداد

خودکارهای نیمه

صدبرگ های کاهی

از خیر کفش تازه

باید گذشت گاهی

تعطیلی مکرر

امسال سال خوبی ست

از شنبه تا به جمعه

تکرار نمره ی بیست

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 11:30  توسط محمد آفتاب  | 

ره میخانه ومسجد کدام است

که هردو برمن مسکین حرام است

نه درمسجد گذارندم که رند است

نه در میخانه که این خمار خام است

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 9:3  توسط محمد آفتاب  | 

روزهایی که هیچ کس نبود

روزی که افتاب در چاه افتاد

و درخت را به جرم سبزینگی تبر زدند

ومن تنها در دانشگاه

در حماقت خاطره ای گم شده 

از امدن پاییز

این بار خوشحال نگشتم

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 22:32  توسط محمد آفتاب  | 

تجدید دیداربچه های حقوق۸۰انشگاه بوعلی سینای همدان

بعداز ۴سال

فردا جمعه ۶/۶/۸۸ساعت ۹ صبح روبروی دانشگاه بوعلی

من برسر پیمانم عزیز شما چطور؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 12:32  توسط محمد آفتاب  | 

اگر مرگ نیاید

زنده زنده می میرم

این درد بزرگی ست

بفهم

ان گاه بزن

از پشت

ازپهلو

که نیستی ام را نتوانم دید

گوسفندها قشنگ می میرند

وقتی هستند

   می بینند

 می میرند

این ابتدای ماجراست

راست راست راه بروی

اما مرده باشی

من سایه ام!

سایه کسی که سالها ی پیش مرده ست

نگاه کنید!

صاحب این سایه

شاید زیاده عاشق بوده

که عصرها

در گرگ و میش افتاب

افتاده و دراز

این چنین در ان دست خیابان در دست عابری می رود.

۲۸/۵/۱۳۸۸

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 12:45  توسط محمد آفتاب  | 

        جمعه ساعت ۶رسیدیم تهران.ساعت ۹ازمون سردفتری ازدواج داشتیم.بامحسن -از دوستان وبستگان-رفتیم مسجد ترمینال .چندنفرکه بین شان اخوند یا روحانی هم بود که کتاب گرفته بودند در دست ومی خواندند.اول فکر کردیم دعای ندبه می خوانند.حاج اقای بغل دستی قانون مدنی می خواند.برای من که یک صفحه ای هم ورق نزده بودم  هم جالب بود هم استرس داشت.

مقابل درب دانشگاه امیرکبیر شلوغ بود.کارت ورود به ازمون را گرفتیم.اخوندهای سن بالایی بودندوبقیه ها هم معلوم بود از افراد مقید به ظواهر مذهب هستند.من با تی شرت وشلوار لی وصورت از ته مو اصلاح شده تابلوی راهنمای به این بودم که  رشته حقوق شاید میانه ای باشد بین دنیای مدرن مدنیت وسنت مذهبی.

          به این فکر می کردم که تا به حال با اخوندها یا روحانیون رقابت نداشته ام.ان هم از نوع علمی اش.قسمتی سوالات آزمون مسایل شرعی بود که چندان پیچدگی خاصی نداشت که حدسم بر این بود علما بتوانند صدرصد جواب صحییح بدهند.مسلمن یک جواب غلط از کسی که مردم را می خواهد به بهشت ببرد قابل گذشت نیست.

            چند وقت پیش مسابقه ی ۱۰۱ از سیما ی ایران پخش می شد که سوال های اول مسایل وتاریخ شرع بود.نکته جالب این که همه شرکت کنندگان صحیحح جواب می دادند.معلوم بود که سوال وجواب هارا قبلن مطالعه داشته اند. در مملکتی که سی سال است این هارا هر روز وهر لحظه تکرار می کنند اگرشرکت کننده ای در برنامه تلوزیونی که اکثرن کارمندان شرکت وادارات دولتی هستند نتواند جواب دهد معلوم می شودهمه تلاششان بیهوده بوده وما همه جهنمی هستیم وپول نفت هدر رفته است.

            من فکر نمی کنم در ان آزمون قبول شوم .چون انگیزه ی چندانی به قبولی نداشتم.اما برایم تلنگری بود به این که چرا بعد از چند سال باید دوباره به نقطه ابتدایی برگردم.

           دوران دبیرستان که هم زمان با اغاز بلوغ وتکلیف برای مذکرین می باشد همیشه درس دینی را بیست گرفتم(کارنامه اش هست).شاید ان روزها فکر می کردم نمره ی بیست مجوز ورود به بهشت خواهدبود.

           مادرم زمانی که دچار بیماری شدیدی بودم نظر کرده بوده مرا اگر زنده ماندم بفرستت حوزه علمیه. الان زنده هستم اما آخوند نیستم.

نمی دانم حالا من مدیونم ؟.به چه کس؟به خدا یا حوزه علمیه یا به ایران؟

             مادرم نمی داند که دیروز با اخوندها رقابت داشتم بر سر این که در جایی پذیرفته شوم.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 13:9  توسط محمد آفتاب  | 

شاعری که دفتر شعرش را 

به دختری می بخشد

              که عاشقش شود

  پیغمبری ست 

              که کتابش را

به تکه نانی می فروشد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 13:43  توسط محمد آفتاب  | 

در خانه ی ما عکس زنی هست

نه شبیه مادرم

نه شبیه خواهرانم

از پدر پرسیدم

گفت:نمی دانم

خوب نگاه می کنم

این عکس کیست؟ 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 14:8  توسط محمد آفتاب  | 

 

        تمام فکرو ذهن ابراهیم شده بود خانه اش که بسازد.پدرگفت:"دررا که انداختیم گوسفندی می کشیم. کوچک یا بزرگش مهم نیست .مهم این است که خونی ریخته شود."لیلا گفت:"پول گوسفند را می دهیم آجروسیمان تا یک گوشه اش را بسازیم".مادر گفت:"خون مرغ یا خروسی می ریزیم."پدر دیشب می گفت:"کاش همان روز اول کشته بودیم." خدا کند احمدی نمرده باشد.پدر از پله های بیمارستان نتوانست بالا بیاید.تنها رفتم. بخش ای سی یو بود. بالای تختش نوشته اند"مراد احمدی".پدر پرسید:"حالش چه طور است؟"گفتم:"بیهوش  افتاده""خداکندنمیرد"این را به پدر نگفتم.مادرمی گوید:"پیرمرداز غصه دق می کند می میرد"ایوب سند خانه پدرش را برده دادگاه.قاضی گفته:"ابراهیم همچنان باید بازداشت باشد،تا وضعیت احمدی مشخص شود."خانواده احمدی  بیمارستان بودند.مامورهای شهرداری هم آمده بودندعیادتش.از پشت شیشه نگاه می کردند.از گوشه شیشه نگاه کردم زود آمدم پایین. مرا ندیدند.امشب می روم با دکترش صحبت می کنم.اصلن نباید پدر را می بردم.پدرنشست روی پله ها.گفت:"اگر بمیرد،ابراهیم را قصاص می کنند .پدرم در می آید"نشستم پهلویش.دست وپایش می لرزید.نمی دانم از ترس است یا دیگر پیر شده.این چند روزه خیلی شکسته .گفتم:"آن مرد بچه اش را به کشتن داد.از ناموسش دفاع کرد."از لودر که افتادم گیج بودم.فقط دیدم لیلا افتاده جلوی در.خون از دهانش بیرون می آمد.احمدی چند متر پایین تر افتاده بودو از دماغش خون باز شده بود.ابراهیم نشسته بود روی کپه خاک  ،هاج و واج نگاه  می کرد.مادر به سروصورتش می زدوهوارش با صدای لودر درهم می شد:"عروسم،بچه ام..."دیشب خانواده ی لیلا از روستا آمدندورفتند بیمارستان .مادرش موهای مادر را کشیده.صورتش را چنگ انداخته بود.گفته:"شما بچه ام را ناقص کردید .زن حامله را برده اید بیگاری"مادرراضی نبودلیلابیاید.لیلا می گفت:"من کار نمی کنم فقط آنجا باشم "جمعه قرار شد پی خانه را بکنیم.تامن و پدر برسیم،ابراهیم کلنگ می زد ،لیلا خاک می داد بالا .عرق نشسته بود روی صورتش.پدربه ابراهیم توپید.ابراهیم گفت:"خودش دست بردار نیست."من سنگ می دادم، ابراهیم خودش می چید.یک هفته ی با ایوبسوار وانتش می شدند ،اطراف شهر،توی رودخانه ها هرجا سنگ و نخاله ساختمانی بود،جمع کرده بودند.پدر گل درست می کرد می ریخت روی سنگ ها.کمردرد اذیتش می کرد.این چند روزدرد از یادش رفته است.دیشب از صدای گریه و صحبت مادر بیدار شدم.مادر حرف می زد . پدر آرام اشک می ریخت.مادر می گفت:"اگر پسرم را بکشند، چه خاکی بر سرمان بریزیم."پدر حرفی نمی زد.مادر می گفت:"کاش اصلن نمی ساختیم.همین جا پیش ما می ماندند."چندبارشنیده بودم که لیلا به ابراهیم گفته بود:"من دیگر نمی خواهم بمانم. اینجا جایشان تنگ است.ما هم شده ایم غوز بالا غوز." ایوب به ابراهیم گفت:که بروند زمین را ببینند.گفته بود:از شهر کمی دور است.چندتا اطراف ساخته اند."با هم رفتند.پنجاه متر قولنامه کرده بودند.لیلا تمام طلا هایش را فروخت.پدر هم کمک کرد.ابراهیم می خواست وانتش را بفروشد.پدر نگذاشت گفت:"خرج زندگی ات با این درمی آید."امروز که آورده بودندش توی دادگاه ،کشاندم به کناری.می خواست پدروبچه ها نشنوند.گفت:"یک تومان از ایوب برای زمین قرض گرفته ام.ماشین را بفروشید،قرضم را بدهید.ایوب همه جوره دوستی اش را ثابت کرده" اسم وآدرس چند نفر دیگر را هم توی کاغذ نوشته.ازچندجاآجرومصالح خریده.پول درراهم تمام ندادیم.پدر گفت:"دررا زود بگیرید بیاورید."باهم رفتیم .می خواستیم قبل از اینکه شهرداری بیاید در را بیاندازیم.پدر گفته بود:"چاردیواری تمام شود،در می اندازیم دیگر دست نمی زنند"پول ابراهیم نمی رسید.رفتیم بازار آهن.در پوسیده بود.گفت:"موقت می گیریم،بعد پولم رسید، عوض می کنم." نصف پولش را دادیم.پیرمردی بود.ابراهیم گفت:"فردا بقیه اش را می آورم."امروز پرسید:"پولش را دادی؟".گفتم: "آره".فردا می برم می دهم. مادر خرت وپرت های لیلا را جمع کرده گوشه ی اتاق.پدرومادرش لیلا را از بیمارستان بردند روستا.لیلا که به هوش آمد گفت:"بچه ام" مادر نتوانست آرامش کند.ابراهیم پرسید:"لیلا چطوراست؟"بچه اش را نپرسید.مادر گفت:" خوب است،دیشب مرخص شده"گفت: "با شما چرا نیامده دادگاه؟" گفتم:" باید استراحت کند." گفت: "خانه ام چه شد؟" پدر گفت:"می آیی می سازیم."                 وقتی رسیدیم سرزمین ،گفتم:"پس آب و برق را چه می کنید؟"ابراهیم گفت:"چاه می کنیم ،از همسا یه ها برق می گیریم" ایوب گفت:"اینها که نساخته اند همین طورآجرچیده اندبالا، شهرداری نمی گذارد."پدر گفت:"شب هم کار می کنیم"یک طرف دیوار بالا نرفته بود که با ما شین آمدند.سه نفر بودند.احمدی هم  بود. ایوب جلو رفت.گفتند:"اگر بسازید خراب می کنیم.اینجا ساخت و ساز قدقن است." ابراهیم می دانست دوباره می آیند.گفتم: "این همسایه ها خبر می دهند " گفت: "نه! اینها کارگرند.صبح الطلوع می روند،شب برمی گردند." گفتم: "مگر زمین مال شهرداری است،ملک مردم است،بی شرف ها اینجا هم دست بردار نیستند"آجرها را زود بالا می دادیم.نصف دیوار تمام شده بودکه صبح اول وقت باز آمدند.ایوب می گفت:"گشت دارند."احمدی هم با آنها بود.چند نفربا پتک و کلنگ رفتند سراغ دیوار.پدر رفت سمت احمدی.از دستش گرفته بود وقسم اش می داد.اگر ایوب بود برشان می گرداند.گفت:"فردا سر کار هستم.مرخصی ندارم." من و ابراهیم می خواستیم پتک و کلنگ شان را بگیریم.پنچ نفر بودند.ابراهیم بیل را برداشته بود،می چرخاندو فحش می داد.کارگرها دست بردار نبودند.با دسته بیل زد به کمر یکی شان،پسر جوانی بود.افتاد روی آجرهایی که ریخته بودند. پدر آمد جدا کردن.احمدی و همراهش،کارگرهارا سوار کردند پشت ماشین شهرداری. گفت:"شماآدم نمی شوید.با لودر اینجا چاه می کنم."رفتند.پدر آجرهای ریخته شده را جمع می کرد.ابراهیم نشسته بود کنار دیوار جامانده.اگر پدر نبود سیگاری روشن می کرد.مادر گفت:"یک بسته سیگار برایش بگیر"از مغازه ی جلو دادگاه گرفتم.سربازهای نگهبانی از دستم گرفتند.نگذاشتند ببرم داخل. دو نخ توی جیبم بود.گذاشتم توی جیب شلوار کردی اش.توی زندان داده اند تا بپوشد. به ما ندادند.اگر یک شب دیگر می ماندیم،لباس زندان می دادند. ایوب سندخانهاش را اورد دادگاه.بازپرس گفت:"دعوای شان دسته جمعی بوده ،اینها هم بوده اند."راننده لودر گفت:"اینها درگیر نشدند،پسر بزرگشان با آجر زد."دستبندمن و پدررا باز کردند.ابراهیم نشسته بود ردیف جلو،دستهایش دستبند بود. ایوب سند گذاشت،ماراموقت باوثیقه آزادکردند.پدر نمی آمد.می گفت:"من زدم."بازپرس زندان گفت:"پیرمرد شاهدها گفته اند پسرت زده،تو بیرون با شی شاید بتوانی رضایت بگیری."پدر گفت :"ازکه؟" گفت:"از خانواده احمدی ،از شهرداری" پدر گفت:"نامه ی ،چیزی بنویس"گفتم:"ما هم شکایت کنیم آنها آمدند ریختند سر ما" پدر می دانست دوباره می آیند . ابراهیم   دستش به کار نمی رفت. لیلا و مادر آمدند.لیلا همان طور ایستاد.مادر گفت:"بی شرف ها باز آمدند خراب   کردند.؟"پدر سیمان های ریخته شده را جمع می کرد توی استنبولی.لیلا زنبیل نان را انداخت زمین.گفت:"ابراهیم بلند شو،بلندشو می سازیم.امشب سقف می زنیم. " ابراهیم بلند شد. لیلا چادرش را بست دور کمرش. دست مادر را کنارزد.آجر می داد دست ابراهیم.ابراهیم می چید وپدر ملاط می کشیدومن می دادم دستش.نزدیک چهار عصردیوار تمام شده بود.می خواستیم دررا بیاندازیم که صدای لودرراشنیدم.تا دررا کار بگذاریم،لودر رسیده بود جلوی در.ماشین شهرداری از پشت سرش آمد. سه ،چارنفری بودند. پدر دوید طرف احمدی .گفت:"مگرشما ناموس و وجدان ندارید؟"لیلا چادردورکمروآجربه دست ایستاد جلوی در.گفت:"اگر بیایید می زنم شیشه اش می آید پایین.ابراهیم با مامورها حرف می زد.احمدی گفت:"شما حرف حالیتان نیست،اینجا ساخت و ساز ممنوع است.مگر شهر هرت است بخواهید هر غلطی بکنید."گفتم:"پنچاه متر زمین است برج که نیست."یکی از مامورها گفت:"حتی یک متر هم قدقن است "راننده با اشاره احمدی گاز  داد.احمدی داد زد :"به این زن بگوییدبرود کنار." لودر می آمد کنار دیوار .لیلا آجررا پرت کرد طرف شیشه  اش .شیشه ترک برداشت.احمدی گفت:"زیر چرخ له شود خونش به پای شماست."پدر قسم اش می داد. لیلا عقب عقب می رفت.پریدم بالای لودر.احمدی آمد طرف لیلا.ابراهیم بیل را انداخت. با تکه آجررفت سراغ احمدی.راننده با پایش هلم داد پایین.افتادم،گیج بودم.لیلا افتاده بود جلوی در خانه.احمدی هم جلوی لودر .از دهانش خون می رفت.پنچاه مترزمین که لودر آوردن نداشت.پدرامروز رفته بود به خانه سر بزند.گفت:"دررا معتادهای اطراف محله برده اند.اماخانه سر جایش هست. خراب نکرده اند.آجر چیدم جای در.چار دیوار کامل شده.اگرابراهیم بیاید." لیلارامادربا همسایه ها برده بودند بیمارستان.اززندان که آمدیم بیرون،رفتیم بیمارستان. بچه را لای پارچه سبزی گذاشته بودند داخل پلاستیک.باغ بهشت نبردیم.گفتم:"می بریم محله خودشان قبرستان قدیمی شهر آنجاست."با زمینشان فاصله ای نداشت.پدررا نمی گذاشتم بیاید.خودش آمد.با ایوب پلاستیک را گذاشتیم پشت وانت.پدرگفت:"غسل و کفن داده اند؟"گفتم:"توی بیمارستان حتمن می دهند"فکر نمی   کنم داده بودند .قبرش یک متر هم نشد.پدر گفت:"بیشتر بکنید،حیوانات در نیاورند"پیرمردقاری ایستاد بالای قبر.یک پایش داخل بود می خواند.گفت:"اسمش؟"لیلامی گفت:"سامان"من گفتم:"ابراهیم-اسماعیل" ابراهیم چشم غره رفت.لیلا گفت:"مااسمش را از همین الان انتخاب کرده ایم."سامان"توبرای بچه خودت وقتی زن گرفتی ،اسم بگذار."مادر گفت:"بی حیاها از پدرتان خجالت بکشید." پدر خندید.گفت:"ان شاالله ابراهیم-اسماعیل"ایوب گوشه قبربیل به دست ایستاده بود.گفت:"احمد،بایداسمی بگویید تا تلقین بدهد.مرده بدون اسم نمی شود."خواستم بگویم:"سامان" اززبانم دررفت"اسماعیل"پیرمرددستش راداخل قبر تکان می داد.فقط چند کلمه اش را شنیدم:"...اسماعیل بن ابراهیم..."                                                                                  

خرداد1386

"این خانه برای تو امن خواهد شد"

محمداز طرف خدا

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 8:43  توسط محمد آفتاب  | 

   خنک ان قماربازی که بباخت هرچه بودش

                           و نماند هیچش الا هوس قماردیگر

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 19:35  توسط محمد آفتاب  | 

(۱)

 

درسینه ی من

باید قلبی می بود

که بکوبد

بی قراری کند

سر به سینه ام می گذارم

پیری عصازنان

از کوچه های ان می گذرد

تق تق تق ...

 

(۲بااحترام به پیشگاه نرودا)

ایا درخت می داند:

            درخت است؟

ایا گل می داند:

            گل است؟

ایا باد می داند:

             باد است؟

ایا زن می داند:

            زن...

 

(نیستی۳)

 

پدر با فاصله ی یک قالی کنارم خوابیده است

به پنجاه سال دگر می اندیشم:

      پدرکجاست؟

      پدرکجاست؟

 

(۴)

 

چندوقتی ست که می پندارم

         حامله ام

خواستم به زنم بگویم

         گفتم که چه

ویارمی کنم

          خاک را

         ذغال را

        برگ را

دکترگفت :چندوقت است؟

گفتم:دقیق نمی دانم

        اما وقی مادر به خاک رفت

        بالا اوردم

سرم خم نمی شود روی شکم

اما صدای جنینم را می شنوم

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 10:32  توسط محمد آفتاب  | 

"دیده بودش

در کوچه های بی هوده شهر قدم می زد

سربه زمین و چشم به اسمان! "

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 12:52  توسط محمد آفتاب  | 

روزهایی که می گذرد گاهی مرا به ایستادن دعوت می کند.سر برچرخانم .به راهی که امده ام بنگرم وبه راهی که مانده است وپرسش اینکه کجاایستاده ه ام.ایستادن وان گاه اغاز کردن.نه از ابتدا که این را هرگزنتوان.می دانم ما وارث گذشته های ناپیداییم. روزهایی که پیداست چنان می نماید که ما در دایره ای افتاده ایم.انگاربه گنبدافلاک رسیده باشیم در این مقصد به پایان.انان که دم از حرکت ـتغییرـمی زنندخود دست از میله ابتدایین راه گرفته اند وبه پاها فرمان حرکت میدهند.

این است که می پندارم این روزها نبوده ام .

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 12:50  توسط محمد آفتاب  | 

انتظار!
+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 8:32  توسط محمد آفتاب  | 

پسر روبروی قفسه کتاب ها ایستاده بود و گاهی یکی از انها را برمی داشت وسرجایش می گذاشت.کتاب فروش به میز روبرویش خیره شده بود.دختر وارد کتاب فروشی شد .پسر سربرگرداند.دخترنیم لبخندی زدوهمان جاجلوی در ایستاد.پسرسر ی تکان داد ودختر روبروی کتاب ها کنارش ایستاد.قدش از پسرکوتاه تر بود.دختربی قیدواعتناگفت:(برایم پیداکردی؟)پسرگفت:(توی قفسه ها نیست)وسر به طرف فروشنده برگرداند.

-اقاکتاب روح وباد دارید؟

پیرمردسرازمیزبلندکردوبه پسرنگاهی کرد.پسر دوباره تکرارکرد:(رو ح وباد)

-نه پسرجان!

پسردوباره خیره به قفسه هاشد.دخترگفت:(توگفتی این کتاب فروشی داره؟)وبه طرف پیرمرد رفت.

-اقاداستان بلندیه رمانه

-نه خانم تاحالااسمشم  نشنیدم

    پسر سربرگردانده وبه دختر که داشت قفسه های دیگررا می گشت نگاه می کرد.

دختر گفت :(توگفتی تازه چاپ شده همه جاپیدا می شه؟)پسرکتابی را ورق می زدوسرش پایین بود.دخترسری تکان دادوبه طرف در رفت.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 8:6  توسط محمد آفتاب  | 

       فرمانده  گفت:(حتا یک نفر!جان تک تک شمابرای من ومیهنتان از همه چیز مهم تراست.می کشید اماکشته نمی شوید!تاجایی که امکان داشت پیش می رویم ولی اگراتششان سنگین شدبرمی گردیم.)خواستم بگویم :قربان برای وپیروزی وفتح ازخودگذشتگی می خواهدوایثار.که بازباصدای محکم تری گفت حتایک نفر.

   فرمانده از جلو ومن پشت سرش وگروهان از عقب ما حرکت کردیم.

      بر می گردیم خسته از تاب افتاده .افتاب خودش را بالا می کشد.می گویم  خط شوند.همه هستند.اما فرمانده نیست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 9:50  توسط محمد آفتاب  | 

۱

نسیم درنگ کرد

درگوش شاخه هاپیچید

پرندگان برخاستند

۲

شاخه خمید

برگ از درخت افتاد

ودرخت دوباره ازسرنوشت

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 13:58  توسط محمد آفتاب  | 

      

  •            

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 22:57  توسط محمد آفتاب  | 

(چه راحت گذ شتیم ونگفتیم)

اه محمد!

محمدمختاری نجیب!

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 22:44  توسط محمد آفتاب  |