تبليغاتX
موضوع انشاء : دیکته
ادبی

    (برای او که من تظر است ومن هم منتظر او)

       ننوشته ام چگونه بدون اینکه دربزند، وارد خانه می شود واسم ترکیبی ام راصدامی کند.اما نوشته ام دفتری را که بی اوچگونه به این شهررانده شدم وان بین زونکن های بایگانی به عمق فراموشی سپرده شد.ننوشته ام که چگونه می اید.سحرگاه انگشتان کشیده دستی را روی لب هایم حس می کنم.نیمه هول چشم می گشایم.اول لختی سیاهه ی موهایش را که ریخته روی سر وصورتم وبعد نرمی پستان هایش رابه روی سینه ام.سرازبالش برمی داریم.می نشینیم.چشم می دوزد به چشمم.دستش رامی گذارد روی شانه ام.همیشه شب اول دیدارمان سستم.خواب درچشمم شکسته.بوی تنش می دود میان جانم.بی خودم می کند.دست می برم طرف گردنش.لب هایش رابه لب هایم می چسباند.شراب را روبرویش می گذارم.می ریزدپیاپی.گاهی ازدهان او می خورم وگاهی قطره قطره می چکاندگلویم.

اول بارپاییز امد با دسته کولیان.وقتی که موهای تنم خشن شده بودوصدایی دورگه میل مجهولی رادر گلویم می پیچاند.از مدرسه تازه برگشته بودم .باچادری مشکی به سراز بالای کوچه می امد.درهای تک تک همسایه هارا زده بودند.برنجی چایی وهران چیزی که کسی درمحله پایین ما درکیسه شان ریخته باشد.در را که باز کردم چیزی نگفت ومن هم نگفتم.کسی درخانه نبود.دررا نیمه بازگذاشتم وبه طرف اشپزخانه رفتم.چیزی پیدانکردم.یعنی نمی دانستم پدروسایل راکجا می گذارد.پول خردی راکه درجیبم داشتم دردستم گرفتم، امدم طرف حیاط. امده ورودی اتاق.میلی وحشی درمیان رگ هایم به جای خون می دویدوراهی به سوی بیرون می جست.تکیه داده بود دیواروچادرش سرخورده بود روی شانه هایش.یک لمحه لمس گرمی دستش رابه جانم دواند.دستش راگرفته وبرده بودمش اتاق.سرخی افتاب کم کم به سمت کوه از پنجره پاپس می کشید.پدرازلای درنگاه می کرد.چادرانداختم روی سبزه پستان هایش.نمی دانم پدرسری تکان داد یا نه.در رابسته ورفته بود.نیمه ی شب راهی اش کردم برود.فردایش هم امد.پدر رابه رویش باز کرده بود.کتاب روبرویم بازبود.امد،ساکت گوشه اتاق نشست.برخاستم وپهلویش نشستم.عطرموهایش از زیرلچک عربی اش اتاق راپر می کرد ولب هایش از سرخی به سیاهی می زد.لچکش راباز کردم.خرمن موهایش پخش شدروی فرش.دست بردم زیرپیراهنش.زل زدم توی چشمش.پرسیدم:« اسمت چیست؟»خنده دویدروی لب هایش.گفتم «:خوب !بگو!»دست بردطرف موهایش راکنار زد.گفت:«رمضه»معنی اش را پرسیدم.سرش راگذاشت روی زانوهایم.به صورتش خیره شدم.به خطوط چهره اش.به زنی چندین ساله می ماند.بهت کرده بودم.متوجه شد.نیم لبخندی زد.گفت:«یعنی صحرای سوزان».

    صدای پدر را ازاتاق بغل می شنیدیم .نماز می خواند.بلندشد.پیراهن بلندش رادر اورد.قد متوسطی داشت.ان زمان ازمن بزرگ تر می نمود.بابدنی سفت که تنهاکپل هاوپستان هایش نرم بود.پدرارام ذکرمی گفت.اما مامی شنیدیم.

         می دانستم پدر در راچرا به رویش بازکرده.اگرچندمدت دیگرقبل ازوروداوبه همان ترتیب می گذشت می دانست دچارخودارضایی ها وافسردگی شدیدی خواهم شد. شایدمرادر ان حال دیده بودونمی خواست من نیز مانند سایرشاگردهای کلاسش نطفه ام راداخل میزی بریزم که انها را دیده بود.می دانست این اخرین زاده دودمان او می تواند در همین تب اشتیاق مجهول بسوزد.

       پدر ارام بودوهمین ارامشش مر ا ازسال های کودکی ازار می داد.شاید ده ساله بودم که می خواستم پشت ارامشش را،ان خشونت مردانه راببینم.صبرش را به سر بردم.ازخانه بیرونم کرد.در می زدم وبازنمی کرد.به طرف مسجدی رفتم که موذنش بودوهرغروب حی علی الصلاتش درشهرمی پیچید واوتصورمی کردوقتی اذان راگفت وبه صف نمازگزاران پیوست درکنارش بایستم ومنتظراقامه باشم.دامن پیراهنم راازسنگ های ریزودرشت پرکردم.وارد سرای مسجد شدم.کسی نبود.سنگ ها شیشه هارافرومی ریخت واهالی وکسبه بازارپشت درهای بسته مسجدفریاد می زدند.می دانستم زیرمشت ولگد ان هاکشته خواهم شد.در راباز کردند.خون درچشم هایشان موج می زد.راهی برای فرارنبود.خزیدم داخل شبستان.پشت پرده منبر.ازگریه تنم می لرزید.همهمه جمیعت راپشت درهای عمارت می شنیدم.داخل نیامدندوبعدهاشنیدم پدربه اذانی که گفته بودقسم شان داده از من بگذرند.می لرزیدم واشک ازگونه هایم می چکید.دستی پرده راکنارزد.افتاب به صورتم می خورد.دستم را گرفت.امدم بیرون.دست های پدربود.ار ام وساکت از کنارجمیعت گذشتیم رفتیم. پدر دیگرنه اذان گفت ونه چیزی از ان.چندسال خانه بود ومن بودم وپدر.شایددر را باز کرده بود این دخترکولی راهی از این سکوت به بیرون بگشاید.

       وقتی رفت اوایل بی قراری می کردم.چشم می دوختم به اسمان که روز به روز تیغه ماه بزرگ تر می شدو وقتی قرص کامل احساس می کردم می توانم چهره اش رادر ان خطوط مبهم درهم باز ببینم.ارام بودم وارام ارام ان حجب وحیا زایل می شدومی توانستم به چشم نگران پدربنگرم.

      سال های دیگر دسته کولیان کم تر می شدوازدسته کولیان کم.اما رمضه     می امد.صدا می زدم رمضه!از لحن گفتنم خنده اش می گرفت.گفت:«می توانی مریم صدایم کنی»وگفت:«اسم پشت جلد قرانی ام است»اما مردم اورا که ازصحرای سوزان می امدرمضه صدا می کردند.

      اسم کوچکش صمیمیت ایجادمی کرد.گاهی نیزتنهاوجدا ازکولیان می امدودرجلسه هایم وقتی سخن می گفتم می دیدم ارام در را بازمی کندودر گوشه تاریک سالن می نشیند.ان موقعه هاچادر به سرنمی کرد.گاهی مانتوی بلند چین داری می پوشیدکه شده بودوقتی نیزجلب توجه کند.می نشست وحرفی نمی زد.صحبت هایم که تمام می شد،دست می انداختیم دورگردن هم وازکوچه های تاریک پایتخت می گذشتیم ووارد اپارتمانم می شدیم.فردای شبمان بیش تر سکوت می کردم.اغوش های ناگهانی اوانگیزه ام را بیش ترمی کردوبه مسایل عمیق ترمی شدم.اطرافیانم کم کم به ان چه که بین من و او می گذشت پی می بردندوگاهی نیزحساس می شدند.اما من اورا از سرنوشتی که مرا پیش می برد پنهان می داشتم.سالی رفت وبعدش نیامد.گفت امده بودبا همان دسته ی کولیان.ولی به بهانه ی سلامتی ام راهش نداده بودندمنزل وبه من نیز نگفته بودند.

        اما این سال های اخر را امده است.سال هایی که پراکنده شدیم.سال هایی که دیگر کولیان نیامدند.سال هایی که حذف شدیم وعزیزکرده ی پدررا درداخل بایگانی اداره ای به فراموشی سپردند.تبعیدبه این شهرکوچک مرزی ومختصرحقوقی که بتوانم ارتزاق کنم سرنوشتی نبود که پدر از خاندانش برایم نقل کرده بود.پدرمی اندیشیدوقتی تحصیلاتم رادر حوزه علمیه به پایان برسانم ورساله ای بنویسم،ان گاه رویای کتاب اورا به سرانجام رسانده ام.اما من به سرنوشت دیگری می اندیشیدم.برای یک بار هم که شده می خواستم این اخرین فرزندتباراوخود تصمیم بگیرد ونگاهش را ازان بالایی که همیشه بودیم پایین بیاورد.رهاکردن تحصیلات دینی ورفتن به دانشگاهی که اموختن قواعدخشک قانون ووییوستن به جمعی که درنهایت می خواست مرابه عنوان کاندیدای مخالف تمام برنامه های هزارساله شان معرفی کند،پایان نوشتی بودکه پدر هرگز ازان بامن وشاگردهایش سخن نگفته بود.

  پدر راهی رانشانم نداد.اما همیشه نگران بود.ازهمان ابتدا با تنهایی اشنایم  کردوشایدرمضه که بی نشان می امدومی رفت،او راقانع می کردبا ارتباطمان راهی به سوی لطافت زنانه اوباز کند.لطافتی که کم کم مر ا به بی نشانی هویتی وقومی به استحاله می برد ویا شاید پدر درپیشانی ام مرا ان مردی نمی دیدکه سرنوشت قومی راکه هزاران فرسنگ راه امده بودندودرروستایی درنزد یکی شهری که در جوانی ام به هوای رمضه ترکش کرده بودم،بی نام نشان سکناگزیده بودند،رقم بزندوازترس مقطوع النسل شدن خاندانش هراس داشت ومی خواست مریم این دخترکولی به کابوس چندین  ساله شان پایان دهد.اما من در اغوش اوگیج ومغروق لحظه ها بودم وان چه که ازذهن مانمی گذشت نطفه ای بودکه بخواهدشکل بگیرد.شبی کابوس پدر رابه مریم گفتم.رو برویم درازکشیده بود. ودرسکوت مطلق اتاق می توانستم نفس هایی را که از سینه اش به داخل شش هایش می رفت راببینم.می دانستم نمی پذیرد.او ازاد بود .می امد ومی رفت.گفتم. زل زدم توی چشم هایش که سکوت بودوعمق نیستی.انگشتش رابه لب هایم کشیدوگفت:«ما که این جا ماندگارنیستیم ودیگر بعدازمن وتو مایی نیست»

       به اسمان نگاه کرده ام.دوباره این ماه می اید.صبح بازار بودم.شیشه شراب راکه داخل کیفم می گذاشتم،کاوان باخنده گفت:«شیخ !مهمان داری!؟»هرسال می گویدومی دانم کنایه ای راکه درحرف های مردم این شهرکوچک مرزی که نکند فتوای جدید داده ای.اما من قانون خواندم ودرس های دینی رافراموش کردم وپدر هرگزبه من نگفت:«معامله بااکرادجایزنیست» مریم شراب می خواهدومن نیز نمی توانم به خاطرکنایه های کاوان از مرغوب ترین شراب این شهربگذرم.هم امشب او می اید.اسم ترکیبی ام را بالهجه کولیان صدا می زند.نمی نشیند.ایستاده با موهای پریشان .دست درازمی کند.یعنی برخیز!کوله ام رابرمی دارم.تا مرزفاصله ای نیست.از  بین کوه ها ردمی شویم.به جنگل،به دشت،به بیابان.واردسرزمین رمضه.

                                                                      ابان 87

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 19:35  توسط محمد آفتاب  | 

(۱)

 

درسینه ی من

باید قلبی می بود

که بکوبد

بی قراری کند

سر به سینه ام می گذارم

پیری عصازنان

از کوچه های ان می گذرد

تق تق تق ...

 

(۲بااحترام به پیشگاه نرودا)

ایا درخت می داند:

            درخت است؟

ایا گل می داند:

            گل است؟

ایا باد می داند:

             باد است؟

ایا زن می داند:

            زن...

 

(نیستی۳)

 

پدر با فاصله ی یک قالی کنارم خوابیده است

به پنجاه سال دگر می اندیشم:

      پدرکجاست؟

      پدرکجاست؟

 

(۴)

 

چندوقتی ست که می پندارم

         حامله ام

خواستم به زنم بگویم

         گفتم که چه

ویارمی کنم

          خاک را

         ذغال را

        برگ را

دکترگفت :چندوقت است؟

گفتم:دقیق نمی دانم

        اما وقی مادر به خاک رفت

        بالا اوردم

سرم خم نمی شود روی شکم

اما صدای جنینم را می شنوم

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 10:32  توسط محمد آفتاب  | 

"دیده بودش

در کوچه های بی هوده شهر قدم می زد

سربه زمین و چشم به اسمان! "

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 12:52  توسط محمد آفتاب  | 

روزهایی که می گذرد گاهی مرا به ایستادن دعوت می کند.سر برچرخانم .به راهی که امده ام بنگرم وبه راهی که مانده است وپرسش اینکه کجاایستاده ه ام.ایستادن وان گاه اغاز کردن.نه از ابتدا که این را هرگزنتوان.می دانم ما وارث گذشته های ناپیداییم. روزهایی که پیداست چنان می نماید که ما در دایره ای افتاده ایم.انگاربه گنبدافلاک رسیده باشیم در این مقصد به پایان.انان که دم از حرکت ـتغییرـمی زنندخود دست از میله ابتدایین راه گرفته اند وبه پاها فرمان حرکت میدهند.

این است که می پندارم این روزها نبوده ام .

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 12:50  توسط محمد آفتاب  | 

انتظار!
+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 8:32  توسط محمد آفتاب  | 

پسر روبروی قفسه کتاب ها ایستاده بود و گاهی یکی از انها را برمی داشت وسرجایش می گذاشت.کتاب فروش به میز روبرویش خیره شده بود.دختر وارد کتاب فروشی شد .پسر سربرگرداند.دخترنیم لبخندی زدوهمان جاجلوی در ایستاد.پسرسر ی تکان داد ودختر روبروی کتاب ها کنارش ایستاد.قدش از پسرکوتاه تر بود.دختربی قیدواعتناگفت:(برایم پیداکردی؟)پسرگفت:(توی قفسه ها نیست)وسر به طرف فروشنده برگرداند.

-اقاکتاب روح وباد دارید؟

پیرمردسرازمیزبلندکردوبه پسرنگاهی کرد.پسر دوباره تکرارکرد:(رو ح وباد)

-نه پسرجان!

پسردوباره خیره به قفسه هاشد.دخترگفت:(توگفتی این کتاب فروشی داره؟)وبه طرف پیرمرد رفت.

-اقاداستان بلندیه رمانه

-نه خانم تاحالااسمشم  نشنیدم

    پسر سربرگردانده وبه دختر که داشت قفسه های دیگررا می گشت نگاه می کرد.

دختر گفت :(توگفتی تازه چاپ شده همه جاپیدا می شه؟)پسرکتابی را ورق می زدوسرش پایین بود.دخترسری تکان دادوبه طرف در رفت.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 8:6  توسط محمد آفتاب  | 

       فرمانده  گفت:(حتا یک نفر!جان تک تک شمابرای من ومیهنتان از همه چیز مهم تراست.می کشید اماکشته نمی شوید!تاجایی که امکان داشت پیش می رویم ولی اگراتششان سنگین شدبرمی گردیم.)خواستم بگویم :قربان برای وپیروزی وفتح ازخودگذشتگی می خواهدوایثار.که بازباصدای محکم تری گفت حتایک نفر.

   فرمانده از جلو ومن پشت سرش وگروهان از عقب ما حرکت کردیم.

      بر می گردیم خسته از تاب افتاده .افتاب خودش را بالا می کشد.می گویم  خط شوند.همه هستند.اما فرمانده نیست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 9:50  توسط محمد آفتاب  | 

۱

نسیم درنگ کرد

درگوش شاخه هاپیچید

پرندگان برخاستند

۲

شاخه خمید

برگ از درخت افتاد

ودرخت دوباره ازسرنوشت

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 13:58  توسط محمد آفتاب  | 

      

  •            

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 22:57  توسط محمد آفتاب  | 

(چه راحت گذ شتیم ونگفتیم)

اه محمد!

محمدمختاری نجیب!

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 22:44  توسط محمد آفتاب  | 

پدرم اتاقی ساخت وگفت حالا می توانی بروی اویی را که دوستش داری بیاوری  وزندگی اعاز کنی.رفتم .نیامد ورفت.من ماندم و اتاقی که پر از حضور پری های گم شدست.می ایند ومی مانند ومی روند.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 21:18  توسط محمد آفتاب  | 

نیکوس کازانتزاکیس را بیش تر با زوربای یونانی می شناسیم.اما اثار او همگی در یک موضوع می باشد وفقط شخصیت ها وفضاها تغییر می یابند.اثار اوبازنویسی وتاویل وگاهی نقیضه نویسی تاریخ مذهب مسیحیت می باشد.

        داستان اخرین وسوسه مسیح که در ایران توسط صالح حسینی ترجمه شده است ،قصه زندگی عیسا مسیح است که نویسنده به شیوه رئال سال های بعثت این پیامبر را تا زمان مرگ باز افرینی کرده است.کتاب اخرین وسوسه مسیح که دست مایه فیلم مارتین اسکورسیزی نیز قرار گرفته،روایت سیر جوانی عیسا تا بر صلیب کشیده شدن اوست که نویسنده با پایبندی به وقایع تاریخی زندگی او سعی در کنکاش در ذهن او  واوضاع زمانه اش می کند.اخرین وسوسه  رمان در 22سالگی او به سراغش می اید.با خوابی شروع می گردد.سوالی از خود:من کیستم ؟مادرش او را مریضی روانی می پندارد وبر حال زارش افسوس می خورد.عیسا خودرا به خاطر فاحشگی مریم مجدلیه که مسببش را خود می داند سرزنش می کند ودچار عذاب است.قصه عشق به مریم مجدلیه ونجات مردم به عنوان مسیحا محور حرکت داستان است.

     زندگی عیسا در میان پیامبران ومصائبش ،جایگاه خاص دارد .دین عیسا احکام خاصی ندارد و واین نیز دلیلش مشخص است چرا که اودر میان قوم یهود ظهور می کند .قومی موحد که باتعصب خاص به شریعت موسا پایبند می باشند وتورات همه احکام دینی انان را در بر  دارد.عیسا با زندگی  واعمال خویش رسالتش را که خیلی ساده وعوام پسند است تبلیغ می کند.رسالتش را  ابتدائن بر پایه محبت وسپس گرویدن به ملکوت اسمان بنا می نهد.تا جایی که گاهی باعث عدم رعایت تشر یفات شریعت یهودیت می گردد که با اعتراض کاهنان یهودی مواجه می شود مانند درو کردن گندم در روز شنبه توسط یکی از حواریون او واعتراض کاهنهان یهودی وحمایت عیسا از حواریش.

    در بازنویسی زندگی بزرگان تاریخ ،حوادث به تواتر رسیده وذهن نویسنده به موضوع، شکافی ایجاد می کنند که این در بازافرینی خلق می شود که می توان را تاویل پدیده یاپیرنگ جدید نامید.اگرچه در پایان داستان به شکل تاریخ سر انجام می پذیرد.

       در رمان کازانتزاکیس ،عیسا تا هنگام ملاقات یحیا تعمید دهنده واقعن نمی داند کیست:پیامیر ،شیطان ویا مسیح مورد انتظار قوم یهود؟این کشمکش درونی  وگاهی رفتار وگقتارهای متناقض باعش پیش برد قصه داستان می شود تا ان گاه کمه عیسا از بیابان وچله نشینی به سوی پیروانش بازمی گردد که به یقین رسیده است.

       کازانتزاکیس داستان سرای مذهبی ست اما از منظر گاه خود به طوری که چند اثاراو ازسوی کلیسای کاتولیک کتاب ممنوعه اعلام شده است.اوبه صراحت عیسا راقهرمان شخصیت داستانی خود قرار می دهد.عیسا در عین پیامبری واحساس رسالت،عشق به زندگی دارد.وسوسه ی او این است که با مریم مجدلیه دخترعمویش ازدواج کند .بچه دار شودوزندگی معمولی در پیش بگیرداما سرنوشت وبه تعبیری جبر خود خواسته ای اورا به صلیب رهنمون می سازدوبراخرین وسوسه ی خودپیروز می شود.

    البته این وسوسه یک نکته مبهم زندگی عیساست وچندان واقعیت ان روشن نیست .به طوری که در کتاب رمز داوینچی به طور متفاوتی روایت گردیده است.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 23:31  توسط محمد آفتاب  | 

     نمی دانم اینجا اصلن جای طرح این حرف باشد یا نه؟اما بنا بر رسم ساده انگارانه ی تمامی پیام ها ی خودم،فکر می کنم گفتن ان حداقل پیامدش ،از طرف اطرافیان هجوم پسنهادها باشد ـ پسنهاد:واژه ایست که چند روز پیش جعل کرده ام ودر معنای این که عملی انجام شده ونظر اطرافیان بعد ازان ابراز می شود وبه خیال خودشان پیشنهاد ارا‌ئه می کنند،درحالی که ان پسنهاد می باشد.به خصوص در زمانی که کتابی ادبی چاپ می شود واطرافیان نظر می دهند که در ساختار متن تغیراتی به شود ،که این باتوجه به پایان افرینش از طرف نویسنده دیگر هیچ تاثیری ندارد وپسنهاد می باشد.ـانجمن ادبی افتاب تنها جمع رسمی داستان نویسان همدان بود که پاییز سال۸۶بنا بر دلایلی که اطرافیان ودوستان می دانند تعطیل شد.وپس از چند ماه دوندگی ورایزنی انجمن جدیدی با نام مهر دوباره در ارشاداسلامی تشکیل شد که بیش لز سه جلسه دوام نیاورد واین بار بدون توضیح روشن از طرف ارشاد اسلامی همدان معلق شد که با پیگیری نه من ،که دیگر دوستان قرار است پنچ شنبه اینده تشکیل گردد ولی با این توضیح که مسوولین ارشاد اسلامی به مسوولین انجمن های ادبی ابلاغ کرده اند که من از ورود به انجمن های ادبی همدان ممنوع  شده ام وحق ورود به جلسات ادبی را ندارم.پیش تر حضورم مشروط به عدم صحبت وارائه نقد وتحلیل بود.ـدر همدان به جزدر ارشاد اسلامی تشکل های ادبی دیگر فعالیت نمی کنند. ـحالا این وبلاگ وتنهایی چند دوست برای ارائه داستان وشنیدن برایم باقی مانده است.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 21:0  توسط محمد آفتاب  | 

شعر از نگاه تو شروع شد.داشتم وسایلم رامی بستم که راهی ابادی شوم اما جوراب هایم را پیدا نکردم.این ابتدای ماجرا بود.کوله ای نبود بگذارم زمین.کفش هایم را نپوشیدم .نشستم روی تنهاپله اتاقی که پدر دراین اواخر زنده بود ساخت که که شایدزن بگیرم تا بالای خانه را برایم بسازد.دیشب یکباره از خواب بیدار شدم .داشتم ذکر می گفتم .مادرم دیگر عادت کردهُُ نه یائسه ست به بیداری من.این خواب ها رابطه ای دارد به نبودنم .دختر خواهرم می گفت تنها کسی می تواند در خواب راه کهکشان شیری راه برود که شیر به اندازه دوسال خورده باشد .من داشتم به خانه ای که پدر قرار بود بسازد فکر می کردم که سقف اسمان در این ماه باز نشد وان زن برایم کودکی نیاورد که مادر در ارزوی قد کشیدنش درخت ها رااب نمی داد ومنتظر باران بود.بدجوری این خشکسالی کسل کرده صحرا را.داشتم شعر چشم های دختری رامی خواندم که روستا نروم.مادر خوب می دانست جوراب بهانه است واین باران اگر بیاید سیل مارا خواهد با این سفتی .زمین وصحرا  می شد از ابهای زیر زمین بخورد .ونخورد زمین وایستاده رفت.
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:0  توسط محمد آفتاب  | 

 

 

فیلم طبل بزرگ زیر پای چپ به کارگردانی کاظم معصومی در موضوع جنگ ودفاع در ایران غریب افتاد.این فیلم بلند سینمایی، داستان سه ارتشی ست که در منطقه مهران در یک کانال بعداز عملیات گیرافتاده اند.در گوشه گوشه ی منطقه کشته های عراقی  وشهیدان ایرانی افتاده اند.شروع فیلم با صحنه ی تلخ وطنزی شروع می شود.دو قمقمه اب با بند پاره بسوی کانال کشیده می شود.یکی از سربازها که از ناحیه پا به شدت زخمی شده است ازارشد خود(سروان)می خواهد که برایش اب تهیه کند.اب در وسط دو کانال است که طرف مقابل سنگر عراقی هاست.سروان رفتن به طرف اب را خودکشی مسلم می داند.چراکه در تیر رس دشمن البته هردوطرف می باشد.تااینکه از کانال مقابل پارچه ای سفید به نشانه صلح برافراشته می شود.از هردو طرف یکی  خطر کرده وبه طرف اب می روند و قمقمه هایشان راپرمی کنند.رزمندگان ایرانی فکر می کنند تعداد دشمن زیاد می باشد.تا اینکه چند خمپاره از جای نا مشخص به طرف انها می ایدوسروان خیال می کندنیروی عراقی گرای انها را داده است ودر فرصتی که نیروی عراقی برای بردن اب  باتوجه اعتماد  به کانال مقابل بیرون امده علرقم مخالفت دورزمنده دیگر ایرانی بوسیله سروان موردهدف گلوله قرارگرفته ودر پایان فیلم که مرگ  انتحاری وبه نوعی احساسی سروان نیزمی باشد، کشته می شود.

روایت فیلم نگاهی کاملن انسانی وبه نوعی ضد جنگ به پدیده جنگ می باشد.در این روایت جنگ برای دوطرف که دریک بن بست گرفتارشده اند پدیده ی خوشایندی نیست وجز درد رنج که با نشانه های تشنگی مفرط ،زخم عمیق سرباز ایرانی که درنهایت موجب قطع پای اومی شود ،چیزی برای طرفین ندارد.فیلم از امکانات چندان سینمایی برخوردارنیست وشاید تله فیلم سینمایی بتوان نامیدش.خرده روایت ها پرداخت ضعیفی دارند به حدی که مرگ انتحاری سروان در پایان داستان بدون توجیه می باشد. اما در کل بن مایه فیلم دارای پیام ومفهومی انسانی ست که خواننده را به چالش فکری می کشاند ودر ایران این نوع نگاه به جنگ قابل تامل می باشد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 23:56  توسط محمد آفتاب  | 

  نیستی اما طرح اون نگاه غمگین

                                      مونده رو تن دیوار

  می پیچه صدات هرشب

                             توی حجم ساکت شهر

  نیستی اما می بینم من

                             دو تا دست توی باد

  داره می رقصه

                   یعنی خدا نگهدار

 

   یعنی به قیامت بمونه وعده ی دیدار

 

   نیستی اما توی خونه

                             هنوزم عطرتو مونده

  جای خالیت روی نیمکت

 

قلبمو بدجور سوزونده

  چند شبه نگام به بالاست

   یه چشمم به جاده

                             یه چشمم به اسمون هاست

   هنوزم باد توی اتاق

      پرده هارو می تکونه

 

   نیستی وفکر می کنم من

         

    روح تو جاریه ارام

                             توی تنهایی خونه               

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 21:7  توسط محمد آفتاب  | 

گریه گریه گریه گریه

                          سیل مرا خواهد برد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 18:23  توسط محمد آفتاب  | 

رگتایم همان موسیقی نیست

        کتاب رمان رگتایم اثر نویسنده امریکایی (دکتروف)است که در ایران توسط محمدقاضی ترجمه شده است.رمان گزاره هایی است برشی از تاریخ امریکا.ابتدای قرن بیستم .زمانی که تراموا،ریل اهن ها مثل مار در شهرهای امریکا کش می ایند ومدرنیته با تمام مظاهرش می اید نه امریکا که دنیا را قالبی دیگر دهد.                    

      داستان با ویژگی های مدرنش از ذهن کودک یک خانواده ای روایت می شود که درگیر تمام مظاهر زندگی جدید می شوند.ذهنی قصه گو که به صورت سرراست از ابتدا تاانتهای داستان گزاره صادر می کند وخواننده در پایان احساس می کند هنوز وارد ماجرای داستان نشده است.اگر چه پایان داستان باحادثه تمام می شود اما خواننده ما شنوده خبریست که برای اوپخش می شود.از ویژگی های مهم رمان لحن  راویست که باچاشنی مطایبه، پرده از زندگی انسان قرن بیستم برمی دارد بدون هیچ بزرگ نمایی.

      داستان متشکل از چند روایت موازیست که درنهایت به یک دیگر متصل وپیوندمی خورند.

     رگتایم ضرباهنگ دارد امانه از نوع موسیقایی که بل از نوع تپشهای قلب ادم های داستان.ازمبارزه،اکتشاف،خانواده،عشق،رابطه جنسی وهمه ی ان چیزهایی که قلب انسان امروزی را به تپش وامی دارد .

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 23:44  توسط محمد آفتاب  | 

در دست های خسته من

نارنجکی ست

که می توانم دنیا راتمام کنم

دیر امدی

نزدیک نشو دنیامنم من

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 12:55  توسط محمد آفتاب  | 

 

 

 

پاییز همه لحظه هاست شبیه دختری که باد طلایی گیسهایش را با خود ببرد سلام

از این که بعد از مدت ها توانستم یا بهتر بگویم فرصتی پیش آمد تا بتوانم مطالبی را در اختیار دوستان و

علاقمندان ادبیات قرار دهم واقعن خوشحالم . . .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 16:4  توسط محمد آفتاب  |