تبليغاتX
موضوع انشاء : دیکته
ادبی

نیکوس کازانتزاکیس را بیش تر با زوربای یونانی می شناسیم.اما اثار او همگی در یک موضوع می باشد وفقط شخصیت ها وفضاها تغییر می یابند.اثار اوبازنویسی وتاویل وگاهی نقیضه نویسی تاریخ مذهب مسیحیت می باشد.

        داستان اخرین وسوسه مسیح که در ایران توسط صالح حسینی ترجمه شده است ،قصه زندگی عیسا مسیح است که نویسنده به شیوه رئال سال های بعثت این پیامبر را تا زمان مرگ باز افرینی کرده است.کتاب اخرین وسوسه مسیح که دست مایه فیلم مارتین اسکورسیزی نیز قرار گرفته،روایت سیر جوانی عیسا تا بر صلیب کشیده شدن اوست که نویسنده با پایبندی به وقایع تاریخی زندگی او سعی در کنکاش در ذهن او  واوضاع زمانه اش می کند.اخرین وسوسه  رمان در 22سالگی او به سراغش می اید.با خوابی شروع می گردد.سوالی از خود:من کیستم ؟مادرش او را مریضی روانی می پندارد وبر حال زارش افسوس می خورد.عیسا خودرا به خاطر فاحشگی مریم مجدلیه که مسببش را خود می داند سرزنش می کند ودچار عذاب است.قصه عشق به مریم مجدلیه ونجات مردم به عنوان مسیحا محور حرکت داستان است.

     زندگی عیسا در میان پیامبران ومصائبش ،جایگاه خاص دارد .دین عیسا احکام خاصی ندارد و واین نیز دلیلش مشخص است چرا که اودر میان قوم یهود ظهور می کند .قومی موحد که باتعصب خاص به شریعت موسا پایبند می باشند وتورات همه احکام دینی انان را در بر  دارد.عیسا با زندگی  واعمال خویش رسالتش را که خیلی ساده وعوام پسند است تبلیغ می کند.رسالتش را  ابتدائن بر پایه محبت وسپس گرویدن به ملکوت اسمان بنا می نهد.تا جایی که گاهی باعث عدم رعایت تشر یفات شریعت یهودیت می گردد که با اعتراض کاهنان یهودی مواجه می شود مانند درو کردن گندم در روز شنبه توسط یکی از حواریون او واعتراض کاهنهان یهودی وحمایت عیسا از حواریش.

    در بازنویسی زندگی بزرگان تاریخ ،حوادث به تواتر رسیده وذهن نویسنده به موضوع، شکافی ایجاد می کنند که این در بازافرینی خلق می شود که می توان را تاویل پدیده یاپیرنگ جدید نامید.اگرچه در پایان داستان به شکل تاریخ سر انجام می پذیرد.

       در رمان کازانتزاکیس ،عیسا تا هنگام ملاقات یحیا تعمید دهنده واقعن نمی داند کیست:پیامیر ،شیطان ویا مسیح مورد انتظار قوم یهود؟این کشمکش درونی  وگاهی رفتار وگقتارهای متناقض باعش پیش برد قصه داستان می شود تا ان گاه کمه عیسا از بیابان وچله نشینی به سوی پیروانش بازمی گردد که به یقین رسیده است.

       کازانتزاکیس داستان سرای مذهبی ست اما از منظر گاه خود به طوری که چند اثاراو ازسوی کلیسای کاتولیک کتاب ممنوعه اعلام شده است.اوبه صراحت عیسا راقهرمان شخصیت داستانی خود قرار می دهد.عیسا در عین پیامبری واحساس رسالت،عشق به زندگی دارد.وسوسه ی او این است که با مریم مجدلیه دخترعمویش ازدواج کند .بچه دار شودوزندگی معمولی در پیش بگیرداما سرنوشت وبه تعبیری جبر خود خواسته ای اورا به صلیب رهنمون می سازدوبراخرین وسوسه ی خودپیروز می شود.

    البته این وسوسه یک نکته مبهم زندگی عیساست وچندان واقعیت ان روشن نیست .به طوری که در کتاب رمز داوینچی به طور متفاوتی روایت گردیده است.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 23:31  توسط محمد آفتاب  | 

     نمی دانم اینجا اصلن جای طرح این حرف باشد یا نه؟اما بنا بر رسم ساده انگارانه ی تمامی پیام ها ی خودم،فکر می کنم گفتن ان حداقل پیامدش ،از طرف اطرافیان هجوم پسنهادها باشد ـ پسنهاد:واژه ایست که چند روز پیش جعل کرده ام ودر معنای این که عملی انجام شده ونظر اطرافیان بعد ازان ابراز می شود وبه خیال خودشان پیشنهاد ارا‌ئه می کنند،درحالی که ان پسنهاد می باشد.به خصوص در زمانی که کتابی ادبی چاپ می شود واطرافیان نظر می دهند که در ساختار متن تغیراتی به شود ،که این باتوجه به پایان افرینش از طرف نویسنده دیگر هیچ تاثیری ندارد وپسنهاد می باشد.ـانجمن ادبی افتاب تنها جمع رسمی داستان نویسان همدان بود که پاییز سال۸۶بنا بر دلایلی که اطرافیان ودوستان می دانند تعطیل شد.وپس از چند ماه دوندگی ورایزنی انجمن جدیدی با نام مهر دوباره در ارشاداسلامی تشکیل شد که بیش لز سه جلسه دوام نیاورد واین بار بدون توضیح روشن از طرف ارشاد اسلامی همدان معلق شد که با پیگیری نه من ،که دیگر دوستان قرار است پنچ شنبه اینده تشکیل گردد ولی با این توضیح که مسوولین ارشاد اسلامی به مسوولین انجمن های ادبی ابلاغ کرده اند که من از ورود به انجمن های ادبی همدان ممنوع  شده ام وحق ورود به جلسات ادبی را ندارم.پیش تر حضورم مشروط به عدم صحبت وارائه نقد وتحلیل بود.ـدر همدان به جزدر ارشاد اسلامی تشکل های ادبی دیگر فعالیت نمی کنند. ـحالا این وبلاگ وتنهایی چند دوست برای ارائه داستان وشنیدن برایم باقی مانده است.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 21:0  توسط محمد آفتاب  | 

شعر از نگاه تو شروع شد.داشتم وسایلم رامی بستم که راهی ابادی شوم اما جوراب هایم را پیدا نکردم.این ابتدای ماجرا بود.کوله ای نبود بگذارم زمین.کفش هایم را نپوشیدم .نشستم روی تنهاپله اتاقی که پدر دراین اواخر زنده بود ساخت که که شایدزن بگیرم تا بالای خانه را برایم بسازد.دیشب یکباره از خواب بیدار شدم .داشتم ذکر می گفتم .مادرم دیگر عادت کردهُُ نه یائسه ست به بیداری من.این خواب ها رابطه ای دارد به نبودنم .دختر خواهرم می گفت تنها کسی می تواند در خواب راه کهکشان شیری راه برود که شیر به اندازه دوسال خورده باشد .من داشتم به خانه ای که پدر قرار بود بسازد فکر می کردم که سقف اسمان در این ماه باز نشد وان زن برایم کودکی نیاورد که مادر در ارزوی قد کشیدنش درخت ها رااب نمی داد ومنتظر باران بود.بدجوری این خشکسالی کسل کرده صحرا را.داشتم شعر چشم های دختری رامی خواندم که روستا نروم.مادر خوب می دانست جوراب بهانه است واین باران اگر بیاید سیل مارا خواهد با این سفتی .زمین وصحرا  می شد از ابهای زیر زمین بخورد .ونخورد زمین وایستاده رفت.
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:0  توسط محمد آفتاب  | 

 

 

فیلم طبل بزرگ زیر پای چپ به کارگردانی کاظم معصومی در موضوع جنگ ودفاع در ایران غریب افتاد.این فیلم بلند سینمایی، داستان سه ارتشی ست که در منطقه مهران در یک کانال بعداز عملیات گیرافتاده اند.در گوشه گوشه ی منطقه کشته های عراقی  وشهیدان ایرانی افتاده اند.شروع فیلم با صحنه ی تلخ وطنزی شروع می شود.دو قمقمه اب با بند پاره بسوی کانال کشیده می شود.یکی از سربازها که از ناحیه پا به شدت زخمی شده است ازارشد خود(سروان)می خواهد که برایش اب تهیه کند.اب در وسط دو کانال است که طرف مقابل سنگر عراقی هاست.سروان رفتن به طرف اب را خودکشی مسلم می داند.چراکه در تیر رس دشمن البته هردوطرف می باشد.تااینکه از کانال مقابل پارچه ای سفید به نشانه صلح برافراشته می شود.از هردو طرف یکی  خطر کرده وبه طرف اب می روند و قمقمه هایشان راپرمی کنند.رزمندگان ایرانی فکر می کنند تعداد دشمن زیاد می باشد.تا اینکه چند خمپاره از جای نا مشخص به طرف انها می ایدوسروان خیال می کندنیروی عراقی گرای انها را داده است ودر فرصتی که نیروی عراقی برای بردن اب  باتوجه اعتماد  به کانال مقابل بیرون امده علرقم مخالفت دورزمنده دیگر ایرانی بوسیله سروان موردهدف گلوله قرارگرفته ودر پایان فیلم که مرگ  انتحاری وبه نوعی احساسی سروان نیزمی باشد، کشته می شود.

روایت فیلم نگاهی کاملن انسانی وبه نوعی ضد جنگ به پدیده جنگ می باشد.در این روایت جنگ برای دوطرف که دریک بن بست گرفتارشده اند پدیده ی خوشایندی نیست وجز درد رنج که با نشانه های تشنگی مفرط ،زخم عمیق سرباز ایرانی که درنهایت موجب قطع پای اومی شود ،چیزی برای طرفین ندارد.فیلم از امکانات چندان سینمایی برخوردارنیست وشاید تله فیلم سینمایی بتوان نامیدش.خرده روایت ها پرداخت ضعیفی دارند به حدی که مرگ انتحاری سروان در پایان داستان بدون توجیه می باشد. اما در کل بن مایه فیلم دارای پیام ومفهومی انسانی ست که خواننده را به چالش فکری می کشاند ودر ایران این نوع نگاه به جنگ قابل تامل می باشد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 23:56  توسط محمد آفتاب  | 

  نیستی اما طرح اون نگاه غمگین

                                      مونده رو تن دیوار

  می پیچه صدات هرشب

                             توی حجم ساکت شهر

  نیستی اما می بینم من

                             دو تا دست توی باد

  داره می رقصه

                   یعنی خدا نگهدار

 

   یعنی به قیامت بمونه وعده ی دیدار

 

   نیستی اما توی خونه

                             هنوزم عطرتو مونده

  جای خالیت روی نیمکت

 

قلبمو بدجور سوزونده

  چند شبه نگام به بالاست

   یه چشمم به جاده

                             یه چشمم به اسمون هاست

   هنوزم باد توی اتاق

      پرده هارو می تکونه

 

   نیستی وفکر می کنم من

         

    روح تو جاریه ارام

                             توی تنهایی خونه               

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 21:7  توسط محمد آفتاب  | 

گریه گریه گریه گریه

                          سیل مرا خواهد برد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 18:23  توسط محمد آفتاب  | 

جشنواره داستان خرم اباد هم برگزار شد.مثل همه جشنواره ها چند نفر برگزیده شدند وچندین نفر هم ناراضی.اما دراین  وضعیت فرهنگی که دولت حکومتی،سعی تمام در هدایت همه جانبه ی جریان های فرهنگی –هنری به طرف خود دارد وحداقل تفسیر  ومصادره به مطلوب ان را،جای تقدیر وامیدواری از نویسندگان همنسل من دارد.اما نکته ای که در همه این جشنواره های فرهنگی فراموش می شود،سوال به این جواب است که خروجی این برنامه ها چیست؟بله!گردهمایی تاثیر بسزایی در جریان سازی های ادبی دارد اما انچه مهم است اثاریست که به جشنواره ارسال شده .لذا به دست اندرکاران چنین جشنواره هایی جهت قوی تر کردن ان پیشنهاد می گردد :قبل از دعوت وبرپایی مراسم  اثار رسیده را به صورت مجموعه کتاب جشنواره دراورده وان را بین شرکت کنندگان ودیگر نویسندگان توزیع وانگاه از انان دعوت به بررسی  اثار گردد.هم مجموعه ماندگار خواهد شد وهم همگان خواهند توانست اثار رسیده را مطالعه وبا نگرش منتقدین وداوران نیز اشنا شوند وبا جسارت درخواست می گردد درصورت عدم چاپ مجموعه جشنواره برگزار نگردد.چرا که جشنواره ادبی قایم به اثار است ومتاسفانه غایب بزرگ در این گردهمایی ها همن اثارمی باشند.

+ نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 20:21  توسط محمد آفتاب  | 

رگتایم همان موسیقی نیست

        کتاب رمان رگتایم اثر نویسنده امریکایی (دکتروف)است که در ایران توسط محمدقاضی ترجمه شده است.رمان گزاره هایی است برشی از تاریخ امریکا.ابتدای قرن بیستم .زمانی که تراموا،ریل اهن ها مثل مار در شهرهای امریکا کش می ایند ومدرنیته با تمام مظاهرش می اید نه امریکا که دنیا را قالبی دیگر دهد.                    

      داستان با ویژگی های مدرنش از ذهن کودک یک خانواده ای روایت می شود که درگیر تمام مظاهر زندگی جدید می شوند.ذهنی قصه گو که به صورت سرراست از ابتدا تاانتهای داستان گزاره صادر می کند وخواننده در پایان احساس می کند هنوز وارد ماجرای داستان نشده است.اگر چه پایان داستان باحادثه تمام می شود اما خواننده ما شنوده خبریست که برای اوپخش می شود.از ویژگی های مهم رمان لحن  راویست که باچاشنی مطایبه، پرده از زندگی انسان قرن بیستم برمی دارد بدون هیچ بزرگ نمایی.

      داستان متشکل از چند روایت موازیست که درنهایت به یک دیگر متصل وپیوندمی خورند.

     رگتایم ضرباهنگ دارد امانه از نوع موسیقایی که بل از نوع تپشهای قلب ادم های داستان.ازمبارزه،اکتشاف،خانواده،عشق،رابطه جنسی وهمه ی ان چیزهایی که قلب انسان امروزی را به تپش وامی دارد .

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 23:44  توسط محمد آفتاب  | 

در دست های خسته من

نارنجکی ست

که می توانم دنیا راتمام کنم

دیر امدی

نزدیک نشو دنیامنم من

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 12:55  توسط محمد آفتاب  | 

 

 

 

پاییز همه لحظه هاست شبیه دختری که باد طلایی گیسهایش را با خود ببرد سلام

از این که بعد از مدت ها توانستم یا بهتر بگویم فرصتی پیش آمد تا بتوانم مطالبی را در اختیار دوستان و

علاقمندان ادبیات قرار دهم واقعن خوشحالم . . .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 16:4  توسط محمد آفتاب  |