تبليغاتX
موضوع انشاء : دیکته
ادبی
شعر از نگاه تو شروع شد.داشتم وسایلم رامی بستم که راهی ابادی شوم اما جوراب هایم را پیدا نکردم.این ابتدای ماجرا بود.کوله ای نبود بگذارم زمین.کفش هایم را نپوشیدم .نشستم روی تنهاپله اتاقی که پدر دراین اواخر زنده بود ساخت که که شایدزن بگیرم تا بالای خانه را برایم بسازد.دیشب یکباره از خواب بیدار شدم .داشتم ذکر می گفتم .مادرم دیگر عادت کردهُُ نه یائسه ست به بیداری من.این خواب ها رابطه ای دارد به نبودنم .دختر خواهرم می گفت تنها کسی می تواند در خواب راه کهکشان شیری راه برود که شیر به اندازه دوسال خورده باشد .من داشتم به خانه ای که پدر قرار بود بسازد فکر می کردم که سقف اسمان در این ماه باز نشد وان زن برایم کودکی نیاورد که مادر در ارزوی قد کشیدنش درخت ها رااب نمی داد ومنتظر باران بود.بدجوری این خشکسالی کسل کرده صحرا را.داشتم شعر چشم های دختری رامی خواندم که روستا نروم.مادر خوب می دانست جوراب بهانه است واین باران اگر بیاید سیل مارا خواهد با این سفتی .زمین وصحرا  می شد از ابهای زیر زمین بخورد .ونخورد زمین وایستاده رفت.
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:0  توسط محمد آفتاب  |