تبليغاتX
موضوع انشاء : دیکته
ادبی
پدرم اتاقی ساخت وگفت حالا می توانی بروی اویی را که دوستش داری بیاوری  وزندگی اعاز کنی.رفتم .نیامد ورفت.من ماندم و اتاقی که پر از حضور پری های گم شدست.می ایند ومی مانند ومی روند.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 21:18  توسط محمد آفتاب  |