پدرم اتاقی ساخت وگفت حالا می توانی بروی اویی را که دوستش داری بیاوری وزندگی اعاز کنی.رفتم .نیامد ورفت.من ماندم و اتاقی که پر از حضور پری های گم شدست.می ایند ومی مانند ومی روند.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 21:18  توسط محمد آفتاب
|
ابتدا شعر گفته ام اما بعد از مدتی در داستان ان چه را که از دست داده ایم وهر لحظه از دست می دهیم را یافته ومی یابم. زنگ های دیکته من انشا می نوشتم وهمیشه دیکته را صفر می گرفتم. این صفحه را هم با قلم محمدغلامی می نویسم. وکیل دادگستری ام وفعلا دانشجوی فوق لیسانس حقوق .