تبليغاتX
موضوع انشاء : دیکته
ادبی

پسر روبروی قفسه کتاب ها ایستاده بود و گاهی یکی از انها را برمی داشت وسرجایش می گذاشت.کتاب فروش به میز روبرویش خیره شده بود.دختر وارد کتاب فروشی شد .پسر سربرگرداند.دخترنیم لبخندی زدوهمان جاجلوی در ایستاد.پسرسر ی تکان داد ودختر روبروی کتاب ها کنارش ایستاد.قدش از پسرکوتاه تر بود.دختربی قیدواعتناگفت:(برایم پیداکردی؟)پسرگفت:(توی قفسه ها نیست)وسر به طرف فروشنده برگرداند.

-اقاکتاب روح وباد دارید؟

پیرمردسرازمیزبلندکردوبه پسرنگاهی کرد.پسر دوباره تکرارکرد:(رو ح وباد)

-نه پسرجان!

پسردوباره خیره به قفسه هاشد.دخترگفت:(توگفتی این کتاب فروشی داره؟)وبه طرف پیرمرد رفت.

-اقاداستان بلندیه رمانه

-نه خانم تاحالااسمشم  نشنیدم

    پسر سربرگردانده وبه دختر که داشت قفسه های دیگررا می گشت نگاه می کرد.

دختر گفت :(توگفتی تازه چاپ شده همه جاپیدا می شه؟)پسرکتابی را ورق می زدوسرش پایین بود.دخترسری تکان دادوبه طرف در رفت.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 8:6  توسط محمد آفتاب  | 

       فرمانده  گفت:(حتا یک نفر!جان تک تک شمابرای من ومیهنتان از همه چیز مهم تراست.می کشید اماکشته نمی شوید!تاجایی که امکان داشت پیش می رویم ولی اگراتششان سنگین شدبرمی گردیم.)خواستم بگویم :قربان برای وپیروزی وفتح ازخودگذشتگی می خواهدوایثار.که بازباصدای محکم تری گفت حتایک نفر.

   فرمانده از جلو ومن پشت سرش وگروهان از عقب ما حرکت کردیم.

      بر می گردیم خسته از تاب افتاده .افتاب خودش را بالا می کشد.می گویم  خط شوند.همه هستند.اما فرمانده نیست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 9:50  توسط محمد آفتاب  | 

۱

نسیم درنگ کرد

درگوش شاخه هاپیچید

پرندگان برخاستند

۲

شاخه خمید

برگ از درخت افتاد

ودرخت دوباره ازسرنوشت

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 13:58  توسط محمد آفتاب  |