تمام فکرو ذهن ابراهیم شده بود خانه اش که بسازد.پدرگفت:"دررا که انداختیم گوسفندی می کشیم. کوچک یا بزرگش مهم نیست .مهم این است که خونی ریخته شود."لیلا گفت:"پول گوسفند را می دهیم آجروسیمان تا یک گوشه اش را بسازیم".مادر گفت:"خون مرغ یا خروسی می ریزیم."پدر دیشب می گفت:"کاش همان روز اول کشته بودیم." خدا کند احمدی نمرده باشد.پدر از پله های بیمارستان نتوانست بالا بیاید.تنها رفتم. بخش ای سی یو بود. بالای تختش نوشته اند"مراد احمدی".پدر پرسید:"حالش چه طور است؟"گفتم:"بیهوش افتاده""خداکندنمیرد"این را به پدر نگفتم.مادرمی گوید:"پیرمرداز غصه دق می کند می میرد"ایوب سند خانه پدرش را برده دادگاه.قاضی گفته:"ابراهیم همچنان باید بازداشت باشد،تا وضعیت احمدی مشخص شود."خانواده احمدی بیمارستان بودند.مامورهای شهرداری هم آمده بودندعیادتش.از پشت شیشه نگاه می کردند.از گوشه شیشه نگاه کردم زود آمدم پایین. مرا ندیدند.امشب می روم با دکترش صحبت می کنم.اصلن نباید پدر را می بردم.پدرنشست روی پله ها.گفت:"اگر بمیرد،ابراهیم را قصاص می کنند .پدرم در می آید"نشستم پهلویش.دست وپایش می لرزید.نمی دانم از ترس است یا دیگر پیر شده.این چند روزه خیلی شکسته .گفتم:"آن مرد بچه اش را به کشتن داد.از ناموسش دفاع کرد."از لودر که افتادم گیج بودم.فقط دیدم لیلا افتاده جلوی در.خون از دهانش بیرون می آمد.احمدی چند متر پایین تر افتاده بودو از دماغش خون باز شده بود.ابراهیم نشسته بود روی کپه خاک ،هاج و واج نگاه می کرد.مادر به سروصورتش می زدوهوارش با صدای لودر درهم می شد:"عروسم،بچه ام..."دیشب خانواده ی لیلا از روستا آمدندورفتند بیمارستان .مادرش موهای مادر را کشیده.صورتش را چنگ انداخته بود.گفته:"شما بچه ام را ناقص کردید .زن حامله را برده اید بیگاری"مادرراضی نبودلیلابیاید.لیلا می گفت:"من کار نمی کنم فقط آنجا باشم "جمعه قرار شد پی خانه را بکنیم.تامن و پدر برسیم،ابراهیم کلنگ می زد ،لیلا خاک می داد بالا .عرق نشسته بود روی صورتش.پدربه ابراهیم توپید.ابراهیم گفت:"خودش دست بردار نیست."من سنگ می دادم، ابراهیم خودش می چید.یک هفته ی با ایوبسوار وانتش می شدند ،اطراف شهر،توی رودخانه ها هرجا سنگ و نخاله ساختمانی بود،جمع کرده بودند.پدر گل درست می کرد می ریخت روی سنگ ها.کمردرد اذیتش می کرد.این چند روزدرد از یادش رفته است.دیشب از صدای گریه و صحبت مادر بیدار شدم.مادر حرف می زد . پدر آرام اشک می ریخت.مادر می گفت:"اگر پسرم را بکشند، چه خاکی بر سرمان بریزیم."پدر حرفی نمی زد.مادر می گفت:"کاش اصلن نمی ساختیم.همین جا پیش ما می ماندند."چندبارشنیده بودم که لیلا به ابراهیم گفته بود:"من دیگر نمی خواهم بمانم. اینجا جایشان تنگ است.ما هم شده ایم غوز بالا غوز." ایوب به ابراهیم گفت:که بروند زمین را ببینند.گفته بود:از شهر کمی دور است.چندتا اطراف ساخته اند."با هم رفتند.پنجاه متر قولنامه کرده بودند.لیلا تمام طلا هایش را فروخت.پدر هم کمک کرد.ابراهیم می خواست وانتش را بفروشد.پدر نگذاشت گفت:"خرج زندگی ات با این درمی آید."امروز که آورده بودندش توی دادگاه ،کشاندم به کناری.می خواست پدروبچه ها نشنوند.گفت:"یک تومان از ایوب برای زمین قرض گرفته ام.ماشین را بفروشید،قرضم را بدهید.ایوب همه جوره دوستی اش را ثابت کرده" اسم وآدرس چند نفر دیگر را هم توی کاغذ نوشته.ازچندجاآجرومصالح خریده.پول درراهم تمام ندادیم.پدر گفت:"دررا زود بگیرید بیاورید."باهم رفتیم .می خواستیم قبل از اینکه شهرداری بیاید در را بیاندازیم.پدر گفته بود:"چاردیواری تمام شود،در می اندازیم دیگر دست نمی زنند"پول ابراهیم نمی رسید.رفتیم بازار آهن.در پوسیده بود.گفت:"موقت می گیریم،بعد پولم رسید، عوض می کنم." نصف پولش را دادیم.پیرمردی بود.ابراهیم گفت:"فردا بقیه اش را می آورم."امروز پرسید:"پولش را دادی؟".گفتم: "آره".فردا می برم می دهم. مادر خرت وپرت های لیلا را جمع کرده گوشه ی اتاق.پدرومادرش لیلا را از بیمارستان بردند روستا.لیلا که به هوش آمد گفت:"بچه ام" مادر نتوانست آرامش کند.ابراهیم پرسید:"لیلا چطوراست؟"بچه اش را نپرسید.مادر گفت:" خوب است،دیشب مرخص شده"گفت: "با شما چرا نیامده دادگاه؟" گفتم:" باید استراحت کند." گفت: "خانه ام چه شد؟" پدر گفت:"می آیی می سازیم." وقتی رسیدیم سرزمین ،گفتم:"پس آب و برق را چه می کنید؟"ابراهیم گفت:"چاه می کنیم ،از همسا یه ها برق می گیریم" ایوب گفت:"اینها که نساخته اند همین طورآجرچیده اندبالا، شهرداری نمی گذارد."پدر گفت:"شب هم کار می کنیم"یک طرف دیوار بالا نرفته بود که با ما شین آمدند.سه نفر بودند.احمدی هم بود. ایوب جلو رفت.گفتند:"اگر بسازید خراب می کنیم.اینجا ساخت و ساز قدقن است." ابراهیم می دانست دوباره می آیند.گفتم: "این همسایه ها خبر می دهند " گفت: "نه! اینها کارگرند.صبح الطلوع می روند،شب برمی گردند." گفتم: "مگر زمین مال شهرداری است،ملک مردم است،بی شرف ها اینجا هم دست بردار نیستند"آجرها را زود بالا می دادیم.نصف دیوار تمام شده بودکه صبح اول وقت باز آمدند.ایوب می گفت:"گشت دارند."احمدی هم با آنها بود.چند نفربا پتک و کلنگ رفتند سراغ دیوار.پدر رفت سمت احمدی.از دستش گرفته بود وقسم اش می داد.اگر ایوب بود برشان می گرداند.گفت:"فردا سر کار هستم.مرخصی ندارم." من و ابراهیم می خواستیم پتک و کلنگ شان را بگیریم.پنچ نفر بودند.ابراهیم بیل را برداشته بود،می چرخاندو فحش می داد.کارگرها دست بردار نبودند.با دسته بیل زد به کمر یکی شان،پسر جوانی بود.افتاد روی آجرهایی که ریخته بودند. پدر آمد جدا کردن.احمدی و همراهش،کارگرهارا سوار کردند پشت ماشین شهرداری. گفت:"شماآدم نمی شوید.با لودر اینجا چاه می کنم."رفتند.پدر آجرهای ریخته شده را جمع می کرد.ابراهیم نشسته بود کنار دیوار جامانده.اگر پدر نبود سیگاری روشن می کرد.مادر گفت:"یک بسته سیگار برایش بگیر"از مغازه ی جلو دادگاه گرفتم.سربازهای نگهبانی از دستم گرفتند.نگذاشتند ببرم داخل. دو نخ توی جیبم بود.گذاشتم توی جیب شلوار کردی اش.توی زندان داده اند تا بپوشد. به ما ندادند.اگر یک شب دیگر می ماندیم،لباس زندان می دادند. ایوب سندخانهاش را اورد دادگاه.بازپرس گفت:"دعوای شان دسته جمعی بوده ،اینها هم بوده اند."راننده لودر گفت:"اینها درگیر نشدند،پسر بزرگشان با آجر زد."دستبندمن و پدررا باز کردند.ابراهیم نشسته بود ردیف جلو،دستهایش دستبند بود. ایوب سند گذاشت،ماراموقت باوثیقه آزادکردند.پدر نمی آمد.می گفت:"من زدم."بازپرس زندان گفت:"پیرمرد شاهدها گفته اند پسرت زده،تو بیرون با شی شاید بتوانی رضایت بگیری."پدر گفت :"ازکه؟" گفت:"از خانواده احمدی ،از شهرداری" پدر گفت:"نامه ی ،چیزی بنویس"گفتم:"ما هم شکایت کنیم آنها آمدند ریختند سر ما" پدر می دانست دوباره می آیند . ابراهیم دستش به کار نمی رفت. لیلا و مادر آمدند.لیلا همان طور ایستاد.مادر گفت:"بی شرف ها باز آمدند خراب کردند.؟"پدر سیمان های ریخته شده را جمع می کرد توی استنبولی.لیلا زنبیل نان را انداخت زمین.گفت:"ابراهیم بلند شو،بلندشو می سازیم.امشب سقف می زنیم. " ابراهیم بلند شد. لیلا چادرش را بست دور کمرش. دست مادر را کنارزد.آجر می داد دست ابراهیم.ابراهیم می چید وپدر ملاط می کشیدومن می دادم دستش.نزدیک چهار عصردیوار تمام شده بود.می خواستیم دررا بیاندازیم که صدای لودرراشنیدم.تا دررا کار بگذاریم،لودر رسیده بود جلوی در.ماشین شهرداری از پشت سرش آمد. سه ،چارنفری بودند. پدر دوید طرف احمدی .گفت:"مگرشما ناموس و وجدان ندارید؟"لیلا چادردورکمروآجربه دست ایستاد جلوی در.گفت:"اگر بیایید می زنم شیشه اش می آید پایین.ابراهیم با مامورها حرف می زد.احمدی گفت:"شما حرف حالیتان نیست،اینجا ساخت و ساز ممنوع است.مگر شهر هرت است بخواهید هر غلطی بکنید."گفتم:"پنچاه متر زمین است برج که نیست."یکی از مامورها گفت:"حتی یک متر هم قدقن است "راننده با اشاره احمدی گاز داد.احمدی داد زد :"به این زن بگوییدبرود کنار." لودر می آمد کنار دیوار .لیلا آجررا پرت کرد طرف شیشه اش .شیشه ترک برداشت.احمدی گفت:"زیر چرخ له شود خونش به پای شماست."پدر قسم اش می داد. لیلا عقب عقب می رفت.پریدم بالای لودر.احمدی آمد طرف لیلا.ابراهیم بیل را انداخت. با تکه آجررفت سراغ احمدی.راننده با پایش هلم داد پایین.افتادم،گیج بودم.لیلا افتاده بود جلوی در خانه.احمدی هم جلوی لودر .از دهانش خون می رفت.پنچاه مترزمین که لودر آوردن نداشت.پدرامروز رفته بود به خانه سر بزند.گفت:"دررا معتادهای اطراف محله برده اند.اماخانه سر جایش هست. خراب نکرده اند.آجر چیدم جای در.چار دیوار کامل شده.اگرابراهیم بیاید." لیلارامادربا همسایه ها برده بودند بیمارستان.اززندان که آمدیم بیرون،رفتیم بیمارستان. بچه را لای پارچه سبزی گذاشته بودند داخل پلاستیک.باغ بهشت نبردیم.گفتم:"می بریم محله خودشان قبرستان قدیمی شهر آنجاست."با زمینشان فاصله ای نداشت.پدررا نمی گذاشتم بیاید.خودش آمد.با ایوب پلاستیک را گذاشتیم پشت وانت.پدرگفت:"غسل و کفن داده اند؟"گفتم:"توی بیمارستان حتمن می دهند"فکر نمی کنم داده بودند .قبرش یک متر هم نشد.پدر گفت:"بیشتر بکنید،حیوانات در نیاورند"پیرمردقاری ایستاد بالای قبر.یک پایش داخل بود می خواند.گفت:"اسمش؟"لیلامی گفت:"سامان"من گفتم:"ابراهیم-اسماعیل" ابراهیم چشم غره رفت.لیلا گفت:"مااسمش را از همین الان انتخاب کرده ایم."سامان"توبرای بچه خودت وقتی زن گرفتی ،اسم بگذار."مادر گفت:"بی حیاها از پدرتان خجالت بکشید." پدر خندید.گفت:"ان شاالله ابراهیم-اسماعیل"ایوب گوشه قبربیل به دست ایستاده بود.گفت:"احمد،بایداسمی بگویید تا تلقین بدهد.مرده بدون اسم نمی شود."خواستم بگویم:"سامان" اززبانم دررفت"اسماعیل"پیرمرددستش راداخل قبر تکان می داد.فقط چند کلمه اش را شنیدم:"...اسماعیل بن ابراهیم..."
خرداد1386
"این خانه برای تو امن خواهد شد"
محمداز طرف خدا