تبليغاتX
موضوع انشاء : دیکته
ادبی
اگر مرگ نیاید

زنده زنده می میرم

این درد بزرگی ست

بفهم

ان گاه بزن

از پشت

ازپهلو

که نیستی ام را نتوانم دید

گوسفندها قشنگ می میرند

وقتی هستند

   می بینند

 می میرند

این ابتدای ماجراست

راست راست راه بروی

اما مرده باشی

من سایه ام!

سایه کسی که سالها ی پیش مرده ست

نگاه کنید!

صاحب این سایه

شاید زیاده عاشق بوده

که عصرها

در گرگ و میش افتاب

افتاده و دراز

این چنین در ان دست خیابان در دست عابری می رود.

۲۸/۵/۱۳۸۸

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 12:45  توسط محمد آفتاب  | 

        جمعه ساعت ۶رسیدیم تهران.ساعت ۹ازمون سردفتری ازدواج داشتیم.بامحسن -از دوستان وبستگان-رفتیم مسجد ترمینال .چندنفرکه بین شان اخوند یا روحانی هم بود که کتاب گرفته بودند در دست ومی خواندند.اول فکر کردیم دعای ندبه می خوانند.حاج اقای بغل دستی قانون مدنی می خواند.برای من که یک صفحه ای هم ورق نزده بودم  هم جالب بود هم استرس داشت.

مقابل درب دانشگاه امیرکبیر شلوغ بود.کارت ورود به ازمون را گرفتیم.اخوندهای سن بالایی بودندوبقیه ها هم معلوم بود از افراد مقید به ظواهر مذهب هستند.من با تی شرت وشلوار لی وصورت از ته مو اصلاح شده تابلوی راهنمای به این بودم که  رشته حقوق شاید میانه ای باشد بین دنیای مدرن مدنیت وسنت مذهبی.

          به این فکر می کردم که تا به حال با اخوندها یا روحانیون رقابت نداشته ام.ان هم از نوع علمی اش.قسمتی سوالات آزمون مسایل شرعی بود که چندان پیچدگی خاصی نداشت که حدسم بر این بود علما بتوانند صدرصد جواب صحییح بدهند.مسلمن یک جواب غلط از کسی که مردم را می خواهد به بهشت ببرد قابل گذشت نیست.

            چند وقت پیش مسابقه ی ۱۰۱ از سیما ی ایران پخش می شد که سوال های اول مسایل وتاریخ شرع بود.نکته جالب این که همه شرکت کنندگان صحیحح جواب می دادند.معلوم بود که سوال وجواب هارا قبلن مطالعه داشته اند. در مملکتی که سی سال است این هارا هر روز وهر لحظه تکرار می کنند اگرشرکت کننده ای در برنامه تلوزیونی که اکثرن کارمندان شرکت وادارات دولتی هستند نتواند جواب دهد معلوم می شودهمه تلاششان بیهوده بوده وما همه جهنمی هستیم وپول نفت هدر رفته است.

            من فکر نمی کنم در ان آزمون قبول شوم .چون انگیزه ی چندانی به قبولی نداشتم.اما برایم تلنگری بود به این که چرا بعد از چند سال باید دوباره به نقطه ابتدایی برگردم.

           دوران دبیرستان که هم زمان با اغاز بلوغ وتکلیف برای مذکرین می باشد همیشه درس دینی را بیست گرفتم(کارنامه اش هست).شاید ان روزها فکر می کردم نمره ی بیست مجوز ورود به بهشت خواهدبود.

           مادرم زمانی که دچار بیماری شدیدی بودم نظر کرده بوده مرا اگر زنده ماندم بفرستت حوزه علمیه. الان زنده هستم اما آخوند نیستم.

نمی دانم حالا من مدیونم ؟.به چه کس؟به خدا یا حوزه علمیه یا به ایران؟

             مادرم نمی داند که دیروز با اخوندها رقابت داشتم بر سر این که در جایی پذیرفته شوم.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 13:9  توسط محمد آفتاب  |