تبليغاتX
موضوع انشاء : دیکته - عصر بود،مهرانگیز را دیدم
ادبی
                              پرده   های سرمه ای،باید بیشتر فکر کند.دختر می گفت(( نه اینکه خانه خيلی روح دارد, پرده ها هم با رنگشان نور اعلا نور می کنند)) زن می داند که این نیشخندها تمامی ندارد.حتی اگر پرده هاصورتی باشد مثل مانتویش یا سفید مثل شلوارش.حتماً چیز دیگری برای غر زدن پیدا می کند. مثلاًمی گوید((پرده ی صورتی آخرش است مهری خانم.(( واگر بخواهد بگوید((چراخودت مانتوی صورتی برداشتی)) نه این را نمی گوید.نگفته است و نباید بگوید.حتی وقتی دختر پرده های سرمه ای را ؟؟؟ کند وپرده ی توری زدحالا که فکر می کندچرا خودش پرده های سفید توری را کند و دوباره سرمه ای زد،دلیل مناسبی پیدا نمی کند.الان هم دل و دماغ عوض کردنشان را ندارد.هیچ دلیلی هم نمی بیند.فقط عصرهاست که باید اول بیاید روبروی پنجره  بایستد.پرده ها را کنار بزند.نگاه کند به روبرو،به پیاده روخاکی و دیوار سنگی و درخت گردو و سنجد که حالاچند برگ زرد هم دارند

چند دانه سنجد زرد و مخملی لای برگ ها دیده می شود.کف دستش را می گذاردروی شیشه.خیره می شود.با باد سرمای ملایمی می آید می افتد  لای موهایش.آفتاب از گوشه ی غربی افتاده  داخل اتاق.کم جان سرخورده روی مبل ها و راحتی وروی فرش های رامیشان.زن يله می نشیند روی صندلی کنار پنجره.باز خیره می شود روبرو.دختر خندیده و گفته بود:((که چه؟هی بنشین صبح تا شب.))و هیچ وقت نگفت،حتی حالا که پسر رفته است.((نساءدلایل کافی برای قانع شدن دارد،اما من باید بنشینم همه چیز را از ابتداپهلوی هم بچینم.فقط دو واژه است: آمدن و رفتن.اما بین این دو واژه چیزی هست عظیم و حجیم که باید در آن رفت و برگشت کنم(( زن بر می خیزد.می رود بالکن.خورشید خودش را به نزدیکی قله ی الوند رسانده.شعاع سرخش می افتد روی موها و صورتش.پلک می زند. از پله های فلزی حیاط پائين می آيد.برگ های مو هنوز هستند،به نارنجی زده اند.درخت بید می لرزد.باد برگ ها راگوشه ای کپه کردهاست اگر جمع نکند بوی گندش خانه را خواهدگرفت.دختر بیرون رفته.همیشه می گوید:((مهری خیلی دیوانه ای.دم های غروب همدان مگر می شود خانه ماند.))زن می داند دختر برود تا سه ساعت نمی آید.تابستان ساعت یازده،دوازده زنگ می زند:((مهری من بادوستانم بیرون شام خوردیم.منتظر نباش.شامت را بخور.کلید بردم.ماشین را می زنم حیاط.بخواب))منتظر می ماند.خوابش نمی آید.بیداری بعد از نیمه شب را با پسر آغازکرد در طول میان یک ماه.پسرمی آمد مهتابی می نشست روی قاليچه ای که خودش از انبار پیدا کرده بود.زن می گفت:((فکر نمی کنی روز ها هم می شود به اندازه کافی حرف زد.))پسر چیزی نمی گفت.زن می آمد روبرویش می ایستاد.با دو دستش از نرده ها می گرفت،پاهایش را دراز می کرد و پشتش را تکیه می داد به نرده ها و به صورتش خیره می شد.

یک شب پرسیده بود:((دخترت را چطور یک ماه دو ماه می فرستی مسافرت))گفته بود:((می رود خانه ی یکی از هم کلاسی هایش...رفت و آمد داریم))پسر مردد مانده بودچیزی بپرسدو دیگرنپرسیده بود. درآن یک ماه.از همه چیز حرف می زدند.ادامه می دادند.زن می پرسید:((خوب دانشگاه هم که تمام می شود.))

وبه چشم هایش خیره می شد.دنبال چیزی می گشت.اگر پیدا می کرد،جسورترمی شد:((گفتی آن استاد اسمش چه بود؟آره همان که...))پسر می گفت:((حسینی.استاد حسین صدایش می کردند.))از رابطه اش با چمین می گفت،وقتی دیده دختر را چطور سوار ماشین کرده،فهمیده که با چمین ظریفی هم حتماً سروسری دارد.زن می پرسید:((خوب چمین کجا هست حالا؟!))وباز دنبال چیزی می گشت جسارت می یافت:((خوشگل است؟!))پسر سرش را پایین می انداخت وبه درخت گردوی حیاط چشم می دوخت.دنبال کج راهه ای بود.خیلی روشن حرف عوض می کرد:((می دانی شنیده ام زیر درخت گردو نمی شود خوابید.خفه می کند.))زن دیگر ادامه نمی داد.پسریک بار گفته بود:((چمین زنگ زده به  احمدی،گفته می خواهد با من صحبت کند.))پرسیده بود از کجا؟! نا خواسته گفته بود:((فکر می کنم سنندج.از سقز آمده سنندج)).زن عکسش را دیده بود در کیف جیبی اش.چمین با لباس کردی،چشم و ابروی مشکی،روی تپه ای خشک و بی علف نشسته بود.پایین دست گندم زار بود.بغل دستش گله ی گوسفندروی زمین خوابیده بودندو اودست انداخته دور گردن بره ای لبخند می زد.زن احمدی راندیده بود.پسر می گفت:((احمدی هم مثل من است.تابستان ها را با هم می مانیم اینجا.خوابگاه نمی دهند.

اتاقی،خانه دوستی.حتی شده پارک چادر می زنیم .نمی شود رفت.این سه ماه را کار می کنیم))

زن پرسیده بود:((پدرت چه؟خرجی تان را می دهد؟!))و شنیده بود:((می دهد.حالا بعضی وقت ها کمتر.اما تابستان فصل کار است.باید تلاش کرد.))وزن هیچ وقت نفهمیده تلاش یرای چه؟و تلاش یعنی چه؟

باد می پیچد میان حیاط.برگ ها را می ریزد داخل حوض.بوی مرده برگ ها بر خواسته.زن پرده را کنار می دهد.خیره می شود به روبرو.می آید به طرف اتاق.دختر رفته و حتماً زنگ خواهد زد:((مهری امشب دیر می آیم.ماشین را می زنم حیاط.))می آید بالکن زیرمهتابی.قالیچه را هفته پیش بردانباری.صندلی رااز وسط سالن می آورد مهتابی.حالا آفتاب مستقیم افتاده بر روی بالکن و آرام خودش را می کشد به پشت کوه پسر جمعه شبها می رفت کوه.زن پنج شنبه ای گفته بود:((صبح باشداول وقت.)) اما پسر می گفت:((شب،دم های غروب از طرف گنجنامه می اندازیم بالا.میان بر می روداز میان سنگ ها.دو ساعته می رسیم پناهگاه.تابستان ها بیرون می خوابیم.))زن گفته بود:((نه یکبار صبح برویم،اگر توانستم شب می آیم.نساء را هم می آورم.خودش می گوید صبح ها با دوستانش پیاده می روند تا گنجنامه.باید بتواند.))پسر گفته بود:((اگر نیامد خودت بیا.))((خودت بیا))باید این جمله را مرئر کند.لحنش را،لختی کلامش راولب های کم رنگ و رویش را.فقط یک تعارف بود یا یک جمله ای که همیشه بر سر همه زبان ها می آیدو گوینده اش به علت منطق موروثی زبان جاری می کندبدون هیچ ارتباط با سلول های مفهومی ذهن.این جمله بعد از دوازده ماه آشنایی او را به شک می انداخت.نمی توانست یک تعارف باشد.تعارفی نبود.پسرعصر ها می آمد.دختر نبود.در را باز می کردمی آمد بالا.می آمد بالا.می نشستند مهتابی خانه.نمی توانست بگویداین جا ننشینیم شاید طور دیگری برداشت می کرد.می گفت:(( برویم تو اینجا دلگیر است.))پسر می ماند چه بگوید و خوب می دانست پشت آن چشم ها چیزی نقش بسته،که مهتابی دلگیر نیست و فقط بهانه است.نباید آشکار کند.زن می آوردش خانه،روسری را می انداخت روی میز.مو ها یش را می ریخت روی شانه اش و پسر نگاهش می کرد.دیگر تعارفی نمانده بود.بعد از آن رفته بود تا غروب بیاید بروند کوه.زن تصور کرده بودکه نساءنخواهدآمدوشب خواهند رفت.در تاریکی میان سنگ ها و او راه را بیراهه خواهد رفت و خودشهم چیزی نخواهد گفت.میان گوشه ای،شلید چند کوهک پایین تر یا بالاترخواهند نشست.پسر دست خواهد انداخت میان کمرش،سرش را تکیه خواهد به سینه اش و...بلند شده بودو مردد ماندده بود برود یا نه؟دختر نیامده بودو او هم نرفته بود.پسر اصراری نکرده بود و گفته بودهفته های بعد.هفته های بعد هم نرفتند.زن می دانست که او گریزان نیست .اگر اصرار می کرد،شاید می رفت و نساءرا طوری دست به سرمی کرد.اما نمی شد فقط باید نگه اش می داشت.زمان فرآیند خوبی است.برای خودت اما کنار نساء.آهسته سخن باید پیش می کشیدونساء هم خوب می توانست این پسر دهاتی رابشورد کنار بگذارد.از او مخفی کرده بود تا زمان آشکارش کندو هیچ وقت آشکارش نکرد.پسر هم نمی پرسید.وقتی از چمین چیزی می گفت،زن دلش هری می ریخت پایین.متنفر از همه چیز می شد.پر می شد از بی خودی.اما این اواخر دیگر جیزی نمی گفت.خیلی کم.یکبار زن خواسته بود بداند چه شده،پرسيده بود:((چمین فارغ التحصیل شد؟))پسر چیزی نگفته وزن نخواسته بود ادامه بدهد.اما دلش آشوب بودکه چرا چیزی نمی گویدو نپرسیده و او هم دیگرچیزی نمی گفت.شاید در هفته آخر بود که زن دستش راگرفته بود و آورده بود کنار پنجره:((همین جا دیدمت))به درخت سنجد و گردو اشاره کرده بود:((نشسته بودی کنار آن درخت.موهایت ریخته بود روی پیشانی ات.باور نمی کردم داری کار می کنی.با آن لباسهای فرم خاکی و پوتین ها.یادت نمی آیدبيست سال پیش کوچه ها،خیابان ها،مدرسه ها،مسجد ها همه جا بودندبا آن لباس خاکی که آن روز پوشیده بودی.فقط  پیشانی بند کم بودکه اسمی باشد،مثلاً یا زهرا ،یا مهدی چه می دانم زیاد بود از این ها .))دیگر ادامه نداده بود و پسر هم کنجکاو نشده بود.زن را آزار می داد.چرا کنجکاو نمی شد.حتی آن روز که جلوی خانه نشسته بودوزن اتفاقی دیده بودش پای آن سنجد ها.پا هایش را دراز کرده بود روبرویش.رمقی نداشته.پوتین ها را انداخته بود پهلویش.زن مانده بود.فقط نگاه می کردو او هیچ متوجه نشدهو بعد هم که رفته بودوزن در خیالش بود که آلبوم را باز کردو عکس ها را یکی یکی جلویش گذاشت.نتوانسته بود بگذرد از عکس های محمود.کنار دیوار مخروبه ای به همان لباس خاکی وموهای پریشان و جان خاکی.پوتین ها بالای سرش روی دیوارآويزان بودند.لبخندی بر چهره داشت.

می دانست لبخندش ازهزار من زهر تلخ تر بود.به یاد آورده بودآمدن و رفتن هایش را.لبخند بود حتی اگر عنق بود.گویی طرح صورتش بودواز آن نمی شد جدایش کرد.ندانسته بود نیشخند است یا زهرخند یا لبخند.دختر چهارده ساله فقط باید گوشه ی اتاق می نشست تا او بیابداز ابتدای کوچه مشکی.آن موقع آسفالت نبود.مادرش می گفت:(( محمود جان مگر پیاده آمدی که خاک و خل جانت را گرفته))باز آن طرح بود روی صورتش((مادر این کوچه بیشتر از منطقه خاک دارد.))می آمد تو سراغش را نمی گرفت.پیش مادر شاید حیاء می کرد.مادر صدا می زد:((مهر انگیز محمود آمده،بیا پایین.))از کنار پنجره می آمد بالکن.محمود لبخند می زد.از پله ها که می آمد حیاط،محمود قدم هایش را می شمرد.به صورتش مات می شدوچشم می دوخت زمین.همان ساعت می پرسید:((کی می روی؟)) محمود می گفت:((بگذار برسم.موقع رفتن می گویم))یک سال بیشتر نمانده بود.میگفت:((تمام می شود می آیم سر کار و زندگی)) یکبار گفته بود:(( خوب نرو فرار کن.))لبخند زده بود:((از کجا؟یک سال هم تاب بیاور))در خاطرش فقط آن لبخند مانده بودو آن آمدن و رفتن ها.باید دوباره آن را ترسیم کند.شاید حماقت ها را پشت آن لبخند پنهان می کرد.لبخند گیجی که هیچوقت در صورت دخترش ندیده.صدای خنده اش را شنیده وقتی دوستانش می آیند خانه.صدای پخش را زیاد می کنند.هر و کرشان از طبقه پایین تا بالا می آید.خواسته بود دختر ها را بیرون کند.نتوانسته بود.بعد از رفتنشان رفته بود پایین.گفت که باید مراعات کند.اسم کوچه را همیشه در نظر بگیرد:((همه محله می دانند که این کوچه فرعی به اسم پدر توست وآن وقت از این خانه صدای هر و کرو نوار می پیچد میان کوچه.))دختر نیشخند زده :((کوچه شهید است راست می گویی)) بغضش بالا آمد.ابروهایش را گره انداخت،مقابلش ایستاد.دست برد بالا.اما پایین نیامد.هیچ وقت نیامده بود.برگشت طبقه بالاو دختر پایین ماند.دختر هم کمتر دوستانش را می آورد خانه و بیشتر می رفت بیرون.زن حتی یکبار هم اسم پسری را از زبان نشنیده.دفتر تلفنش را گشته بود.شرمش می آمد.گردنش سرخ و داغ میشد.اما نبود.دوست دختر هایش را می شناخت.پسر را یکبار کشیک کرده بود.اگر چه امتناع می کرد مجابش کرد.هر کدام حد اقل با دو سه پسر در ارتباط بودند.مهمانی ها،شب نشینی ها.اما نساء نه.چه میراث شومی از او به ارث برده.اما پسر گفته بود:((شبیه تو نیست.))زن آرام خندیده بود.اما شبیه اوست.او هم سکوت هایی دارد.با چشم ها بیشتر صحبت میکند.پسر این را نمی دانست و چون روبرویش ننشست.می خواست ارتباطش همین طور ادامه پیدا کند.تا زمان درست کند .نساء ماندگارش می کرد اگر درست می شد.پسرعصر ها می آمد.گفته بود:((اهل محل چیزی نمی دانند،گفته ام برادرزاده ام است این جا درس می خواند.))حالا هم که رفته انتظارش را می کشد.کلید را پس داد:((فکر نمی کنم برگردم.))گفت:((چرا می آیی.))پسر کلید را گذاشت روی عسلی.لباس هایش را پوشید.زن عکس ها را جلویش گذاشت :((محمود بیست و دو سالش بود و من پانزده سالم.))پسر عکس را برداشت:((نساءرا شش ماهه بودم.عکس را با زور گرفتم.حال خوبی نداشتم.محمود لباس هایش را سرمه ای بر می داشت.تو هم دیوانه رنگ سرمه ای،هستی.می گفت:فقط سرمه ای.تکه پاره اش را که آوردند،پارچه سرمه ای انداخته بودند رویش.من فقط پارچه را دیدم وقتی آوردندداخل این حیاط.زیاد شلوغ نبود.بمباران شد همه رفتند پناهگاه ها.))پسر نگاهی به عکس انداخت و گذاشت روی عسلی.زن گفت:((چرا سرمه ای؟))گفت:((رنگ مهم نیست ولی وقتی قصد دارم مثلاًرنگ سفید بردارم در آخر می بینم باز سرمه ای برداشته ام.))وقتی مادر محمود مرد،زن همه پرده های سرمه ای را کندبرد انباری.پرده توری سفید دوخت.عصر ها می دوخت.نساءمی نشست پهلویش.نگاهش می کردونق نمی زد.پرده ها را خودش زد.زن همسایه آمده بود کمک،گفته بود:((خودم می زنم.))و هیچ کدام از زن های همسایه هم نیامدند.فردای عصری که پسر را دیده بود،صبح با لباس سرمه ای آمد.کلنگ و بیل را گذاشته بود کنار دیوار.کارگرهای دیگر هم آمده بودند.پسر لباس خاکی را پوشیده و پوتین ها را به زور پایش کرده بود.محمود می نشست آرام بند ها را می بست و نگاهی یه حیاط می انداخت

مادرش روبرویش می ایستادو نگاهش می کرد.پسر قیر را برداشته ،پاشیده بودروی چاله های کنده شده.ماشین،آسفالت را ریخته بودوسط کوچه.بخار آبی بر خواسته بود.اواسط تابستان بود.پسر فرقون می کشیدو کارگرها روبروی خانه راآسفالت می کردند.

     پرده ها را کنار می زند.می آید کلید لامپ بالکن را می زند.منتظر می ماندتادخترزنگ بزند...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 22:57  توسط محمد آفتاب  |