فرمانده گفت:(حتا یک نفر!جان تک تک شمابرای من ومیهنتان از همه چیز مهم تراست.می کشید اماکشته نمی شوید!تاجایی که امکان داشت پیش می رویم ولی اگراتششان سنگین شدبرمی گردیم.)خواستم بگویم :قربان برای وپیروزی وفتح ازخودگذشتگی می خواهدوایثار.که بازباصدای محکم تری گفت حتایک نفر.
فرمانده از جلو ومن پشت سرش وگروهان از عقب ما حرکت کردیم.
بر می گردیم خسته از تاب افتاده .افتاب خودش را بالا می کشد.می گویم خط شوند.همه هستند.اما فرمانده نیست.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 9:50  توسط محمد آفتاب
|