پسر روبروی قفسه کتاب ها ایستاده بود و گاهی یکی از انها را برمی داشت وسرجایش می گذاشت.کتاب فروش به میز روبرویش خیره شده بود.دختر وارد کتاب فروشی شد .پسر سربرگرداند.دخترنیم لبخندی زدوهمان جاجلوی در ایستاد.پسرسر ی تکان داد ودختر روبروی کتاب ها کنارش ایستاد.قدش از پسرکوتاه تر بود.دختربی قیدواعتناگفت:(برایم پیداکردی؟)پسرگفت:(توی قفسه ها نیست)وسر به طرف فروشنده برگرداند.
-اقاکتاب روح وباد دارید؟
پیرمردسرازمیزبلندکردوبه پسرنگاهی کرد.پسر دوباره تکرارکرد:(رو ح وباد)
-نه پسرجان!
پسردوباره خیره به قفسه هاشد.دخترگفت:(توگفتی این کتاب فروشی داره؟)وبه طرف پیرمرد رفت.
-اقاداستان بلندیه رمانه
-نه خانم تاحالااسمشم نشنیدم
پسر سربرگردانده وبه دختر که داشت قفسه های دیگررا می گشت نگاه می کرد.
دختر گفت :(توگفتی تازه چاپ شده همه جاپیدا می شه؟)پسرکتابی را ورق می زدوسرش پایین بود.دخترسری تکان دادوبه طرف در رفت.