تبليغاتX
موضوع انشاء : دیکته - روح وباد
ادبی

پسر روبروی قفسه کتاب ها ایستاده بود و گاهی یکی از انها را برمی داشت وسرجایش می گذاشت.کتاب فروش به میز روبرویش خیره شده بود.دختر وارد کتاب فروشی شد .پسر سربرگرداند.دخترنیم لبخندی زدوهمان جاجلوی در ایستاد.پسرسر ی تکان داد ودختر روبروی کتاب ها کنارش ایستاد.قدش از پسرکوتاه تر بود.دختربی قیدواعتناگفت:(برایم پیداکردی؟)پسرگفت:(توی قفسه ها نیست)وسر به طرف فروشنده برگرداند.

-اقاکتاب روح وباد دارید؟

پیرمردسرازمیزبلندکردوبه پسرنگاهی کرد.پسر دوباره تکرارکرد:(رو ح وباد)

-نه پسرجان!

پسردوباره خیره به قفسه هاشد.دخترگفت:(توگفتی این کتاب فروشی داره؟)وبه طرف پیرمرد رفت.

-اقاداستان بلندیه رمانه

-نه خانم تاحالااسمشم  نشنیدم

    پسر سربرگردانده وبه دختر که داشت قفسه های دیگررا می گشت نگاه می کرد.

دختر گفت :(توگفتی تازه چاپ شده همه جاپیدا می شه؟)پسرکتابی را ورق می زدوسرش پایین بود.دخترسری تکان دادوبه طرف در رفت.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 8:6  توسط محمد آفتاب  |